دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٤٧ - ٢/ ٣ ماجراى ولادت امامعليه السلام
من صداى كوبه در را از پشت در شنيدم و گفتم: كيست؟
گفت: در را باز كن و نترس.
من هم سخنش را شنيدم و در را گشودم. ديدم خادمى با لباسى بلند [ايستاده] است و مىگويد: يكى از همسايگان، كار مهمّى با تو دارد. وارد شو. و سرم را با ملحفه پوشاند و مرا وارد خانهاى كرد كه برايم آشنا مىنمود و در ميان خانه، پردههايى آويخته [و قسمتى را محصور كرده بودند] و مردى هم كنار آن نشسته بود.
خادم، پرده را بالا زد و من داخل شدم. زنى را ديدم كه درد زايمان گرفته بود و زنى هم پشت او نشسته بود و گويى كه او را مىبوسد [و نوازش مىكند].
آن زن گفت: در اين وضعيت به ما كمك مىكنى؟
من نيز كارهايى كه در اين وضعيت مىكنند، انجام دادم و طولى نكشيد كه پسرى به دنيا آمد. من او را بر كف دستم گرفتم و فرياد زدم: پسر است، پسر! و سرم را از زير پرده بيرون آوردم تا آن مرد نشسته را مژده دهم، كه به من گفت: فرياد مكن! و خادم، دستم را گرفت و سرم را با ملحفه پوشاند و مرا از خانه بيرون آورد و به خانهام باز گرداند و كيسه پولى به من داد و گفت: آنچه را ديدى، به هيچ كس مگو.
من به خانه و بسترم در اين اتاق رفتم. دخترم هنوز خواب بود. بيدارش كردم و از او پرسيدم: آيا از رفتن و باز گشتم باخبر شدى؟ گفت: نه. من كيسه را همان موقع گشودم. ده دينار در آن بود و آن را به هيچ كس خبر ندادم، جز در اين زمان كه تو اين سخن را به تمسخر گفتى، و من از سر دلسوزى برايت گفتم؛ زيرا اين قوم نزد خداى عز و جل، شأن و منزلتى دارند و همه ادّعاهايشان حقيقت دارد.
من از سخنش شگفتزده شدم و او را به مسخره و استهزا گرفتم و زمان واقعه را از او نپرسيدم؛ امّا مىدانم و يقين دارم كه من سال دويست و پنجاه و اندى از آنها