دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥١ - ٢/ ٣ ماجراى ولادت امامعليه السلام
كار باز مىداشتم و دستش را براى بزرگداشت و احترام او كه جايگاه حلول ولىّ الهى است، مىبوسيدم.
مدّتى اين گونه گذشت تا برادرم امام هادى عليه السلام در گذشت و من روزى بر ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) وارد شدم. فرمود: «اى عمّه! مولود بزرگ نزد خدا و پيامبرش، امشب به دنيا مىآيد».
گفتم: سَرورم! همين امشب؟
فرمود: «آرى».
برخاستم و نرگس را بوسيدم و او را چرخاندم؛ ولى او را باردار نيافتم. گفتم:
سَرورم! او باردار نيست. خنديد و فرمود: «اى عمّه! ما اوصيا، در شكم مادرانمان جاى نداريم؛ بلكه در پهلوها جاى مىگيريم».
هنگامى كه شب، همه جا را پوشاند، به سوى او رفتم. ابو محمّد عليه السلام و نرگس هر دو به محرابشان رفته و همه شب را به نماز و عبادت مشغول بودند و من نمىتوانستم پا به پاى آنان بروم. گاه مىخوابيدم و گاه نماز مىخواندم تا اواخر شب. هنگامى كه سلام نماز وتر را دادم، شنيدم كه [نرگس] در قنوتش فرياد زد: اى كنيز! تشت را بياور. او تشت را آورد و آن را جلوى او نهاد. آن گاه پسرى مانند پاره ماه را به دنيا آورد كه بر ساعد راستش نوشته بود: «حق آمد و باطل رفت. بى گمان، باطل رفتنى است». لحظهاى با او خوش و بش كرد تا گريه تولّدش را سر داد و عطسه كرد و اوصياى پيش از خودش را ياد نمود تا به خودش رسيد و براى اوليايش، دعا كرد تا فرج به دستان او تحقّق يابد.
سپس ميان من و ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) تاريكى ايجاد شد و من او را نديدم. گفتم: سَرور من! مولود كريم نزد خدا كجاست؟