دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨٩ - ١/ ١٦ مادر امام مهدىعليه السلام
حواريان، همه گواه بودند. چون از خواب بيدار شدم، ترسيدم كه اگر اين رؤيا را براى پدر و جدّم بازگو كنم، مرا بكشند. از اين رو، آن را در دلم نهان ساختم و براى آنان بازگو نكردم؛ ولى سينهام از عشق ابو محمّد لبريز شد تا جايى كه دست از خوردن و نوشيدن كشيدم و ضعيف و لاغر شدم و سخت بيمار گرديدم و در شهرهاى روم، طبيبى نماند كه جدّم او را بر بالين من نياورد و درمان مرا از وى نخواهد. [سرانجام] چون نااميد شد، به من گفت: اى نور چشم! آيا آرزويى در اين دنيا دارى تا آن را برآورده كنم؟ گفتم: اى پدربزرگ! همه درها به رويم بسته شده است. اگر شكنجه و زنجير را از اسيران مسلمانى كه در زندان هستند، بر مىداشتى و آنها را آزاد مىكردى، اميدوار بودم كه مسيح و مادرش عافيت و شفا را به من ارزانى كنند، و چون پدربزرگم چنين كرد، اظهار صحّت و عافيت نمودم و اندكى غذا خوردم. پدربزرگم بسيار خرسند شد و به عزّت و احترام اسيران پرداخت. نيز پس از چهار شب ديگر، سيّدة النساء را در خواب ديدم كه به همراهى مريم و هزار خدمتكار بهشتى از من ديدار كردند و مريم به من گفت: «اين، سيّدة النساء، مادر شوهرت ابو محمّد است». من به او در آويختم و گريستم و گلايه كردم كه ابو محمّد به ديدارم نمىآيد. سيّدة النساء فرمود: «تا تو مشرك و به دين نصارا باشى، فرزندم ابو محمّد به ديدار تو نمىآيد و اين خواهرم مريم است كه از دين تو به خداوند، تبرّى مىجويد. اگر تمايل به رضاى خداى متعال و رضاى مسيح و مريم دارى و دوست دارى كه ابو محمّد به ديدار تو بيايد، پس بگو: أشهَدُ أنْ لاإلهَ إلّااللَّهُ وَ أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» و چون اين كلمات را گفتم، سيّدة النساء مرا در آغوش گرفت و مرا خوشحال نمود و فرمود: «اكنون در انتظار ديدار ابو محمّد باش كه او را نزد تو روانه مىسازم». سپس از خواب بيدار شدم و مىگفتم: وه كه چه اشتياقى به ديدار ابو محمّد دارم! و چون فردا شب فرا رسيد، ابو محمّد در خواب به ديدارم آمد و گويا به او گفتم: اى حبيب من! بعد از آن كه همه دل مرا به عشق خود مبتلا كردى،