مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦ - نامه ابوسلمه به امام صادق و عبد اللَّه محض
و آن که در خراسان بود ابومسلم بود که عرض کردیم او را به خراسان فرستادند و در آنجا پیشرفت کرد. ابوسلمه در درجه اول بود و ابومسلم در درجه دوم. به ابوسلمه لقب «وزیر آل محمد» داده بودند و به ابومسلم لقب «امیر آل محمد». ابوسلمه فوق العاده مرد باتدبیری بوده، سیاستمدار و مدبّر و وارد در امور و عالم و خوش صحبت بوده است.
یکی از کارهای بد و زشت ابومسلم همین بود که با ابوسلمه حسادت و رقابت میورزید، از همان خراسان مشغول تحریک شد که ابوسلمه را از میان بردارد.
نامههایی به ابوالعباس سفّاح نوشت که این، مرد خطرناکی است، او را از میان بردار. به عموهای او نوشت، به نزدیکانش نوشت. مرتب توطئه کرد و تحریک. سفّاح حاضر نمیشد. هرچه به او گفتند، گفت: کسی را که اینهمه به من خدمت کرده و اینهمه فداکاری نموده چرا بکشم؟ گفتند: او ته دلش چیز دیگری است، مایل است که خلافت را از آل عباس برگرداند به آل ابی طالب. گفت: بر من چنین چیزی ثابت نشده و اگر هم باشد این یک خیالی است که برایش پیدا شده و بشر از اینجور خاطرات و خیالات خالی نیست. هرچه سعی کرد که سفّاح را در کشتن ابوسلمه وارد کند او وارد نشد، ولی فهمید که ابوسلمه از این توطئه آگاه است، به فکر افتاد خودش ابوسلمه را از میان بردارد و همین کار را کرد. ابوسلمه خیلی شبها میرفت نزد سفّاح و با همدیگر صحبت میکردند و آخرهای شب باز میگشت. ابومسلم عدهای را مأمور کرد، رفتند شبانه ابوسلمه را کشتند و چون اطرافیان سفّاح نیز همراه [قاتل یا قاتلان] بودند درواقع خون ابوسلمه لوث شد، و این قضایا در همان سالهای اول خلافت سفّاح رخ داد. حال جریانی که نقل کردهاند و خیلی مورد سؤال واقع میشود این است:
نامه ابوسلمه به امام صادق و عبد اللَّه محض
ابوسلمه- آنطور که مسعودی در مروج الذهب مینویسد- اواخر به فکر افتاد که خلافت را از آل عباس به آل ابی طالب بازگرداند؛ یعنی در همه مدتی که دعوت میکردند او برای آل عباس کار میکرد، تا سال ١٣٢ فرا رسید که در این سال رسماً خود بنی العباس در عراق ظاهر شدند و فاتح گردیدند: ابراهیم امام در حدود شام فعالیت میکرد و مخفی بود. او برادر بزرگتر بود و میخواستند او را خلیفه کنند ولی ابراهیم به چنگ «مروان بن محمد» آخرین خلیفه بنی امیه افتاد. خودش احساس کرد که از مخفیگاهش اطلاع پیدا کردهاند و عن قریب گرفتار خواهد شد؛ وصیتنامهای