مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦٤ - پسرانت چه شدند؟
دندانهایش مانند یک رشته مروارید آشکار میشد. اهل دیانت و تقوا را احترام میکرد و نسبت به بینوایان مهر میورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند یک شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود، در وقتی که تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود، اشکهایش بر چهره و ریشش میغلتید، مانند مارگزیده به خود میپیچید و مانند مصیبت دیده میگریست.
مثل این است که الآن آوازش را میشنوم. او خطاب به دنیا میگفت: «ای دنیا متعرض من شدهای و به من رو آوردهای؟ برو دیگری را بفریب (یا هرگز فرصتی اینچنین تو را نرسد)، تو را سه طلاقه کردهام و رجوعی در کار نیست، خوشی تو ناچیز و اهمیتت اندک است. آه آه از توشه اندک و سفر دور و مونس کم.
سخن عدی که به اینجا رسید، اشک معاویه بیاختیار فروریخت. با آستین خویش اشکهای خود را خشک کرد و گفت:
«خدا رحمت کند ابوالحسن را، همینطور بود که گفتی. اکنون بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است؟».
- شبیه حالت مادری که عزیزش را در دامنش سر بریده باشند.
- آیا هیچ فراموشش میکنی؟.
- آیا روزگار میگذارد فراموشش کنم [١]؟
[١]. الکنی والالقاب، ج ٢/ ص ١٠٥، نقل از کتاب المحاسن والمساوی ابراهیم بن محمد بیهقی از اعلام قرن سوم هجری.