مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣١ - بازاری و عابر
بازاری و عابر
مردی درشت استخوان و بلندقامت که اندامی ورزیده و چهرهای آفتاب خورده داشت و زد و خوردهای میدان جنگ یادگاری بر چهرهاش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه میگذشت. از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای آنکه موجب خنده رفقا را فراهم کند، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد. مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و التفاتی بکند، همانطور با قدمهای محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینکه دور شد یکی از رفقای مرد بازاری به او گفت: «هیچ شناختی که این مرد عابر که تو به او اهانت کردی که بود؟!».
- نه، نشناختم! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر که هر روز از جلو چشم ما عبور میکنند، مگر این شخص که بود؟.
- عجب! نشناختی؟! این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف، مالک اشتر نخعی بود.
- عجب! این مرد مالک اشتر بود؟! همین مالکی که دل شیر از بیمش آب میشود و نامش لرزه بر اندام دشمنان میاندازد؟.
- بلی مالک خودش بود.