مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٥٩ - کابین خون
او شمشیر شبیب را گرفت و روی سینهاش نشست که او را بکشد. ولی چون دسته دسته مردم میرسیدند، ترسید نشناخته او را به جای شبیب بکشند، از این جهت از روی سینهاش برخاست و شبیب فرار کرد و به خانه خود رفت. در خانه، پسر عمویش رسید و چون فهمید شبیب در قتل علی شرکت داشته، فورا رفت و شمشیر خود را برداشت و آمد به خانه شبیب و او را کشت.
عبد الرحمن را مردم گرفتند و دست بسته به طرف مسجد آوردند. آنچنان غیظ و خشمی در مردم پدید آمده بود که میخواستند هر لحظه با دندانهای خود گوشتهای بدن او را قطعه قطعه کنند.
علی فرمود: «عبد الرحمن را پیش من بیاورید!» وقتی او را آوردند به او فرمود:
«آیا من به تو نیکیها نکردم؟!».
- چرا.
- پس چرا این کار را کردی؟.
- به هر حال، این شمشیر را چهل صباح مرتب با زهر آب دادم و از خدا خواستم بدترین خلق خدا با این شمشیر کشته شود.
- این دعای تو مستجاب است، زیرا عن قریب خودت با همین شمشیر کشته خواهی شد.
آنگاه علی به خویشاوندان و نزدیکانش که دور بسترش بودند رو کرد و فرمود:
«فرزندان عبد المطّلب! مبادا در میان مردم بیفتید و قتل مرا بهانه قرار دهید و افرادی را به عنوان شریک جرم یا عنوان دیگر متهم سازید و خونریزی کنید!» به فرزندش حسن فرمود:
«فرزندم! من اگر زنده ماندم، خودم میدانم با این مرد چه کنم. و اگر مردم، شما بیش از یک ضربت به او نزنید، زیرا او فقط یک ضربت به من زده است. مبادا او را مثله کنید. گوش یا بینی یا زبان او را نبرید، زیرا پیغمبر فرمود: «از مثله بپرهیزید ولو درباره سگ گزنده». با اسیرتان (یعنی ابن ملجم) مدارا کنید. مواظب غذا و آسایش او باشید!».
به دستور امام حسن، اثیر بن عمرو، طبیب و متخصص معروف را حاضر کردند.
او معاینهای به عمل آورد و گفت: «شمشیر مسموم بوده و به مغز آسیب رسیده، معالجه فایده ندارد.».
از آن ساعت که علی ضربت خورد تا آن ساعت که جان به جان آفرین تسلیم کرد،