مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧٢ - حق مادر
آنگاه امام سه بار فرمود: «خدایا خودت او را راهنما باش.» سپس فرمود:
«پسرکم! اکنون هر پرسشی داری بگو.» جوان گفت: «پدر و مادر و فامیلم همه نصرانی هستند، مادرم کور است، من با آنها محشورم و قهرا با آنها همغذا میشوم، تکلیف من در این صورت چیست؟».
- آیا آنها گوشت خوک مصرف میکنند؟.
- نه یا بن رسول اللَّه، دست هم به گوشت خوک نمیزنند.
- معاشرت تو با آنها مانعی ندارد.
آنگاه فرمود: «مراقب حال مادرت باش. تا زنده است به او نیکی کن. وقتی که مرد جنازه او را به کسی دیگر وا مگذار، خودت شخصاً متصدی تجهیز جنازه او باش. در اینجا به کسی نگو که با من ملاقات کردهای. من هم به مکه خواهم آمد، ان شاء اللَّه در منا همدیگر را خواهیم دید.».
جوان در منا به سراغ امام رفت. در اطراف امام ازدحام عجیبی بود. مردم مانند کودکانی که دور معلم خود را میگیرند و پی درپی بدون مهلت سؤال میکنند، پشت سرهم از امام سؤال میکردند و جواب میشنیدند.
ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد. سفارش امام را به خاطر سپرده بود. کمر به خدمت مادر بست و لحظهای از مهربانی و محبت به مادر کور خود فروگذار نکرد. با دست خود او را غذا میداد و حتی شخصا جامهها و سر مادر را جستجو میکرد که شپش نگذارد. این تغییر روش پسر، خصوصاً پس از مراجعت از سفر مکه، برای مادر شگفتآور بود. یک روز به پسر خود گفت:
«پسر جان! تو سابقا که در دین ما بودی و من و تو اهل یک دین و مذهب به شمار میرفتیم، این قدر به من مهربانی نمیکردی؟ اکنون چه شده است که با اینکه من و تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانهایم، بیش از سابق با من مهربانی میکنی؟».
- مادر جان! مردی از فرزندان پیغمبر ما به من اینطور دستور داد.
- خود آن مرد هم پیغمبر است؟.
- نه، او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است.
- پسرکم! خیال میکنم خود او پیغمبر باشد، زیرا این گونه توصیهها و سفارشها جز از ناحیه پیغمبران از ناحیه کس دیگری نمیشود.
- نه مادر، مطمئن باش او پیغمبر نیست، او پسر پیغمبر است. اساسا بعد از پیغمبر