مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٧ - در جستجوی حقیقت
از خودش بدش آمد. با خود گفت اگر در من نوری و استعدادی و قابلیتی میدید مرا از خود نمیراند. از دلتنگی داخل مسجد پیغمبر شد و سلامی داد و بعد با هزاران غم و اندوه به خانه خویش رفت.
فردای آن روز از خانه بیرون آمد و یکسره رفت به روضه پیغمبر، دو رکعت نماز خواند و روی دل به درگاه الهی کرد و گفت: «خدایا تو که مالک همه دلها هستی از تو میخواهم که دل جعفربن محمد را با من مهربان کنی و مرا مورد عنایت او قرار دهی و از علم او به من بهره برسانی که راه راست تو را پیدا کنم.».
بعد از این نماز و دعا بدون اینکه به جایی برود، مستقیما به خانه خودش برگشت. ساعت به ساعت احساس میکرد که بر علاقه و محبتش نسبت به امام صادق افزوده میشود. به همین جهت از مهجوری خویش بیشتر رنج میبرد. رنج فراوان، او را در کنج خانه محبوس کرد. جز برای ادای فریضه نماز از خانه بیرون نمیآمد. چارهای نبود، از یک طرف امام رسما به او گفته بود دیگر مزاحم من نشو، و از طرف دیگر میل و عشق درونیاش چنان به هیجان آمده بود که جز یک مطلوب و یک محبوب بیشتر برای خود نمییافت. رنج و محنت بالا گرفت. طاقتش طاق شد.
دیگر نتوانست بیش از این صبر کند، کفش و جامه پوشیده به در خانه امام رفت.
خادم آمد، پرسید: «چه کار داری؟».
- هیچ، فقط میخواستم سلامی به امام عرض کنم.
- امام مشغول نماز است.
طولی نکشید که همان خادم آمد و گفت: «بسم اللَّه، بفرمایید!».
«عنوان» داخل خانه شد، چشمش که به امام افتاد سلام کرد. امام جواب سلام را به اضافه یک دعا به او رد کرد و سپس پرسید: «کنیهات چیست؟».
- ابوعبد اللَّه.
- خداوند این کنیه را برای تو حفظ کند و به تو توفیق عنایت فرماید.
شنیدن این دعا بهجت و انبساطی به او داد، با خود گفت اگر هیچ بهرهای از این ملاقات جز همین دعا نبرم مرا کافی است. بعد امام فرمود: «خوب، چه کاری داری؟
و چه میخواهی؟».
- از خدا خواستهام که دل تو را به من مهربان کند و مرا از علم تو بهرهمند سازد.
امیدوارم خداوند دعای مرا مستجاب فرماید.