مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٩ - دو همکار
نفر در دو جبهه کاملا مخالف قرار داشتند، ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیبتر اینکه بسیار اتفاق میافتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه میآمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها میآموخت و عبد اللَّه از شنیدن سخنانی برخلاف عقیده مذهبی خود ناراحتی نشان نمیداد. نیز اباضیه میآمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا میگرفتند و هشام ناراحتی نشان نمیداد.
یک روز عبد اللَّه به هشام گفت: «من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم.
تو مرا خوب میشناسی. من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی.».
هشام در جواب عبد اللَّه فقط یک جمله گفت و آن اینکه: «فاطمه مؤمنه است.».
عبد اللَّه به شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.
این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند. همکاری آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد [١]
[١]. مروج الذهب مسعودی، چاپ مصر، ج ٢/ ص ١٧٤، ذیل احوال عمربن عبد العزیز.