مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٠ - ٢ مسأله ولایتعهد امام رضا علیه السلام
حضرت رضا را از شهرهای شیعه نشین عبور ندهند. وقتی که [این گروه را] وارد مرو میکنند، حضرت رضا را جدا در یک منزل اسکان میدهند و دیگران را در جای دیگر، و در آنجا برای اولین بار این موضوع عرضه میشود و مأمون پیشنهاد میکند که [حضرت رضا ولایتعهد را بپذیرد.] صحبت اول مأمون این است که من میخواهم خلافت را واگذار کنم. (البته این خیلی قطعی نیست.) به هر حال یا ابتدا خلافت را پیشنهاد کرد و بعد گفت اگر خلافت را نمیپذیری ولایتعهد را بپذیر؛ و یا از اول ولایتعهد را عرضه داشت و حضرت رضا شدید امتناع کرد.
حال منطق حضرت در امتناع چه بوده؟ چرا امام امتناع کرد؟ البته اینها را ما به صورت یک امر صددرصد قطعی نمیتوانیم بگوییم ولی در روایاتی که از خود ما نقل کردهاند- از جمله در روایت عیونُ اخبارِ الرضا- ذکر شده است که وقتی مأمون گفت من اینجور فکر کردم که خودم را از خلافت عزل کنم و تو را به جای خودم نصب کنم و با تو بیعت نمایم، امام فرمود: یا تو در خلافت ذی حقی و یا ذی حق نیستی. اگر این خلافت واقعاً از آنِ توست و تو ذی حقی و این خلافت یک خلافت الهی است، حق نداری چنین جامهای را که خدا برای تن تو تعیین کرده است به غیر خودت بدهی؛ و اما اگر از آن تو نیست باز هم حق نداری بدهی. چیزی را که از آن تو نیست تو چرا به کسی بدهی؟! معنایش این است که اگر خلافت از آنِ تو نیست تو باید مثل معاویه پسر یزید اعلام کنی که من ذی حق نیستم، و قهراً پدران خودت را تخطئه کنی همانطور که او تخطئه کرد و گفت: پدران من به ناحق این جامه را به تن کردند و من هم در این چند وقت به ناحق این جامه را به تن کردم، بنابراین من میروم؛ نه اینکه بگویی من خلافت را تفویض و واگذار میکنم. وقتی که مأمون این جمله را شنید فوراً به اصطلاح وجهه سخن را تغییر داد و گفت: شما مجبور هستید.
سپس مأمون تهدید کرد و در تهدید خود استدلال را با تهدید مخلوط نمود [١] جملهای گفت که در آن، هم استدلال بود و هم تهدید، و آن این بود که گفت: «جدت علی بن ابی طالب در شورا شرکت کرد (در شورای شش نفری) و عمر که خلیفه وقت بود تهدید کرد، گفت: در ظرف سه روز باید اهل شورا تصمیم بگیرند و اگر تصمیم
[١]. مأمون واقعاً مرد دانشمند و مطلعی بوده؛ از حدیث آگاه بود، از تاریخ آگاه بود، از منطق آگاه بود، از ادبیات آگاه بود، از فلسفه آگاه بود و شاید اندکی از طب و نجوم آگاه بود، اصلًا جزء علما بود و شاید در طبقه سلاطین و خلفا در جهان نظیر نداشته باشد.