مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦٧ - پند آموزگار
- قول میدهم دیگر این عمل را تکرار نکنم.
- قسم بخور.
- قسم میخورم.
این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد. سخن دوستانه و منطقی آموزگار همواره در مد نظرش بود و از آن روز دیگر هرگز لعن علی را به زبان نیاورد؛ اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن علی به گوشش میخورد و میدید که ورد زبان همه است. تا اینکه چند سال گذشت و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را بکلی عوض کرد:
پدرش حاکم مدینه بود. طبق سنت جاری، روزهای جمعه نماز جمعه خوانده میشد و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد میکرد، و باز طبق عادتی که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سبّ علی علیه السلام ختم میکرد. عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه، در هر موضوعی که وارد بحث میشود داد سخن میدهد و با کمال فصاحت و بلاغت و رشادت آن را بیان میکند، اما همینکه به لعن علی بن ابی طالب میرسد، نوعی لکنت زبان و درماندگی در او پدید میآید. این جهت خیلی مایه تعجب عمر شد؛ با خود حدس زد حتما در عمق روح و قلب پدر چیزهایی است که آنها را نمیتواند به زبان بیاورد؛ آنهاست که خواهی نخواهی در طرز سخن و بیان او اثر میگذارد و موجب لکنت زبان او میشود.
یک روز این موضوع را با پدر در میان گذاشت.
- پدر جان! من نمیدانم چرا تو در خطابه هایت در هر موضوعی که وارد میشوی در نهایت فصاحت و بلاغت آن را بیان میکنی، اما هنگامی که نوبت لعن این مرد میرسد مثل این است که قدرت از تو سلب میشود و زبانت بند میآید؟.
- فرزندم! تو متوجه این مطلب شدهای؟.
- بلی پدر، این مطلب در بیان تو کاملا پیداست.
- فرزند عزیزم! همین قدر به تو بگویم اگر این مردم که پای منبر ما مینشینند آنچه پدر تو در فضیلت این مرد میداند بدانند، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت.
عمر که سخن آموزگار از ایام کودکی به یادش بود و این اعتراف را رسما از پدر خود شنید، تکان سختی به روحیهاش وارد شد و با خدای خود پیمان بست که اگر