مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣٥ - در بارگاه رستم
یک غلافی کهنه پوشیده و نیزهاش را به یک تار پوست بسته بود، وارد شد. تا نگاه کرد فهمید که این زینتها و تشریفات برای این است که به رخ او بکشند. متقابلا برای اینکه بفهماند ما به این جلال و شکوهها اهمیت نمیدهیم و هدف دیگری داریم، همینکه به کنار بساط رستم رسید، معطل نشد، اسب خویش را نهیب زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد. مأمورین به او گفتند: «پیاده شو!» قبول نکرد و تا نزدیک تخت رستم با اسب رفت، آنگاه از اسب پیاده شد. یکی از متکاهای زرین را با نیزه سوراخ کرد و لجام اسب خویش را در آن فرو برد و گره زد. مخصوصا پلاس کهنهای که جل شتر بود، به عنوان روپوش به دوش خویش افکند. به او گفتند: «اسلحه خود را تحویل بده، بعد برو نزد رستم.» گفت: «تحویل نمیدهم. شما از ما نماینده خواستید و من به عنوان نمایندگی آمدهام، اگر نمیخواهید برمیگردم.» رستم گفت:
«بگذارید هرطور مایل است بیاید.».
ربعی بن عامر، با وقار و طمأنینه خاصی، در حالی که قدمها را کوچک برمیداشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده میکرد و عمدا فرشها را پاره میکرد، تا پای تخت رستم آمد. وقتی که خواست بنشیند، فرشها را عقب زد و روی خاک نشست. گفتند: «چرا روی فرش ننشستی؟» گفت: «ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمیآید.».
مترجم مخصوص رستم از او پرسید:
«شما چرا آمدهاید؟».
- خدا ما را فرستاده است. خدا ما را مأمور کرده بندگان او را از سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را که دچار فشار و استبداد و ظلم سایر کیشها هستند نجات دهیم و آنها در ظلّ عدل اسلامی درآوریم [١]. ما دین خدا را که براین اساس است، بر سایر ملل عرضه میداریم؛ اگر قبول کردند در سایه این دین خوش و خرم و سعادتمندانه زندگی کنند، ما با آنها کاری نداریم، اگر قبول نکردند با آنها میجنگیم، آنگاه یا کشته میشویم و به بهشت میرویم، یا بر دشمن پیروز میگردیم.
- بسیار خوب، سخن شما را فهمیدیم. حالا ممکن است فعلا تصمیم خود را
[١]. اللَّه جاء بنا و بعثنا لنخرج من یشاء من عباده، من ضیق الدنیا الی سعتها، و من جورالادیان الی عدل الاسلام.