فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٧ - اسلام و تفکر دیالکتیکی
نیست، بلکه همچنین شامل این اصل است که هر چیزی در درون خودش جبراً ضد خودش را پرورش میدهد، و از این جهت جنگ اضداد را جنگ نو و کهنه میدانند؛ یعنی میگویند این شیء تمایل دارد به نفی خودش، یعنی تمایل دارد به چیزی که آن چیز نفی کننده خودش است و آن نفی کننده از درون خودش پیدا میشود، و باز او در درون خودش نفی کننده خودش را به وجود میآورد. هگل هم عین این مطلب را گفته است، یعنی این اصل از هگل است. منتها هگل سه پایه را اینطور فرض کرده، میگوید: این شیء تمایل دارد به نفی خودش و به نقیض خودش که اینها با یکدیگر تناقض دارند و غیرقابل جمعاند ولی در آن سومی این تناقض حل میشود به این صورت که آن سومی چنین قدرتی را دارد که ایندو را در آنِ واحد با یکدیگر جمع کند، کما اینکه میگوید هستی- که مقولاتش هم از هستی شروع میشود- اولین مقوله است ولی هستی را اگر مطلق در نظر بگیریم مساوی با نیستی و عین نیستی است، پس هستی نیستی است، پس هست نیست، نیست هم قهراً هست، ولی بعد هستی و نیستی که با هم ترکیب میشوند از آن حرکت به وجود میآید و حرکت ترکیب هستی و نیستی است. پس این آن اصل اول است یا به قول خودشان تز که بعد میشود آنتی تز و بعد میشود سنتز. در دور دوم یک در میان شروع میکند، میگوید همان مرکب باز به نوبه خود تز است و با نفی خودش ترکیب میشود و در مرحله پنجم مرکب دیگری پیدا میشود. ولی اینها یک در میان نمیگویند؛ میگویند تز، آنتی تز، سنتز؛ این تز است، این آنتی تز و این سنتز، ولی همین آنتی تز برای خودش باز یک تزی است و این آنتی تز اوست، که این دو بیان با هم فرق میکند.
غرض اینکه عمده این است که ما در تفکر دیالکتیکی باید این [اصل] را در نظر بگیریم که هر چیزی جبراً ضد خودش را در درون خودش پرورش میدهد و ضدش از خودش بیرون میآید و تدریجاً رشد میکند. در نتیجه همیشه دو نیرو در دل هر چیزی به وجود میآید: یکی آن نیرویی که حالت اول را به وجود آورده و این نیرو تمایل دارد به حفظ حالت خودش، و دیگری ضدی که در درونش نشأت پیدا کرده و تمایل دارد به اینکه حالت اول را نفی کند، میخواهد آن را خراب و منهدم نماید. آنگاه یک نوع کشمکش در درون شیء در میگیرد میان آن نیروی