فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣ - نظریه هگل درباره روح زمان
که اقوام زندگی دارند: لِکلِّ امَّةٍ اجَلٌ [١] امت به خودی خود حیات و عمر دارد و پایان و اجل دارد، که این در میان جامعه شناسان جدید هم نظریهای قوی است و دورکهیم معروف نظریهاش در باب جامعه همین است، معتقد است که جامعه از خودش یک تشخص دارد، از خودش یک حیات دارد، از خودش روح دارد و از خودش اصالت دارد، منتها تا حدی پیش میروند که میگویند اصلًا فرد امر اعتباری است، فقط جامعه است و فرد نیست. اینها [یعنی مارکسیستها] برخلاف کسانی که فرد را اصیل و جامعه را اعتباری میدانند و در واقع برای جامعه هیچ حکمی قائل نیستند، جامعه را اصیل میدانند و فرد را اعتباری. البته در این حد که حرفشان درست نیست ولی تا آن مقدار درست است.
حال اگر اینطور باشد حرف هگل هم میتواند تا این حد درست باشد که جامعه به اعتبار اینکه خودش یک حیات دارد میتواند متکامل باشد چون یک شخصیت است، امر اعتباری نیست و افراد به منزله سلولهای بدن جامعه هستند. در یک اندام دائماً سلولها عوض میشوند ولی آن که اصالت دارد خود آن اندام است که باید باقی بماند و باقی میماند. اگر این حرف را بگوییم، جامعه به حسب سرشت خود متکامل است. جامعه یک سرشت دارد همینطور که فرد سرشت دارد.
- اگر جامعه شخصیت دارد باید همیشه مسیرش رو به جلو رفتن باشد و هیچ گاه انتکاس [١] نداشته باشد.
استاد: نه، اینها با یکدیگر منافات ندارد. این را بعد عرض میکنیم. درباره یک شیء که به حسب طبع جلو میرود، در مواردی که اراده و آزادی در آن هیچ دخالت نداشته باشد مطلب از همین قرار است، مثل یک گیاه که رشد میکند. ولی- چنانکه عرض کردیم- افراد هم در عین حال اصالتی دارند، چون بالاخره انسان است، همان وضع خاص انسان اقتضا میکند که جامعه با اینکه در مجموع خود متحول و متکامل است [تحت تأثیر اراده و آزادی افراد نیز باشد.] «در مجموع» یعنی