فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٠ - اسلام و تفکر دیالکتیکی
یعنی همچنان که در طبیعت، فکر و روح و معنا اصالت ندارند، تابع و طفیلی ماده هستند و بلکه خودشان هم در حقیقت مادی و شکلی از ماده هستند، در جامعه نیز که برخی جنبههای مادی خالص دارد که همان تولید و توزیع باشد و برخی جنبههای معنوی دارد که عبارت از فلسفه حاکم بر جامعه، دین، هنر، اخلاق و قانون است ناچار این فلسفه میگوید اینها صد درصد تابع و طفیلی بنیه مادی جامعه است. پس جامعه یک اندام مادی دارد که اقتصاد است، و یک کیفیات روحی دارد که عبارت است از دین و فلسفه و اخلاق و قانون و هنر و غیره. همینطور که ما در طبیعت، روح و فکر و معنا را تابع میدانیم، اینجا هم قهراً باید دین و فلسفه و اخلاق و غیره را تابع بدانیم. آنگاه منطق دیالکتیک همینطور که در طبیعت پیاده میشود، قهراً در اقتصاد هم پیاده میشود.
پس این یک امر تصادفی نیست که اینها آمدهاند در اجتماع قائل به اصالت اقتصاد شدهاند، بلکه همان گسترش دادن ماتریالیسم در اقتصاد است؛ چون از نظر اینها جامعه نیز اندامی دارد و فکری و روحی، مادهای دارد و معنایی. آن که در طبیعت ماده را اصل میداند و معنا را فرع، قهراً در جامعه هم خواه ناخواه باید ماده را اصل بداند و معنا را فرع.
در اینجا ویل دورانت مسئلهای را ذکر کرده که من خیال میکنم [بی جهت آن را به مارکس نسبت داده است] چون اینها واقعیت که نیست؛ او به صورت یک داستان آورده. قسمتی از آن را خیال میکنم بیجهت به مارکس نسبت داده است. اینها به مارکسیسم مربوط نیست، به همان اصالت مادهای که شامل سرمایه داری هم باشد مربوط میشود. آن مسئله، مسئله قدرت است و آن این است که تحولاتی که در جامعهها پیدا شده در اثر قدرت پیدا شده و قدرت از ثروت پیدا میشود، یعنی منبع قدرت همیشه ثروت است. قسمتی از این بحثها در اطراف این مطلب است که هرجا قدرتی در عالم بوده از ثروت بوده است. هرجا که ثروت پیدا شده، قدرت پیدا شده، قدرت که پیدا شده تحول پیدا شده است. مارکس به این مطلب تکیه ندارد. پس به چه جهت تکیه دارد؟
برای یافتن پاسخ این سؤال لازم است سؤال دیگری را پاسخ بگوییم و آن این