فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٤ - شعار انسانی و اصول ضد انسانی
دیگر است. مثال میزند که اگر من گاو همسایهام را بدزدم، همسایه هم میآید گاو مرا میدزدد. پس بهتر این است که من گاو او را ندزدم تا او هم گاو مرا ندزدد. این منطق برای منی که با همسایه، هم زور هستم یا کم زورتر از او هستم درست است. ولی اگر من در سطحی باشم که از هزار احتمال، نهصد و نود و نه احتمال این است که همسایه هیچ زوری ندارد [درست نیست.]
وقتی که من بشوم خروشچف یا نیکسون و یا جرالد فورد و آن طرف دیگر آدمی باشد که میبینم او هرگز به اندازه من قدرت ندارد، من میتوانم گاوهای اورا ببرم و او هرگز نخواهد توانست گاوهای مرا ببرد، من میتوانم نفتهای دیگران را ببرم و احتمال اینکه آنها بیایند نفت مرا ببرند اصلًا وجود ندارد، در این صورت چه تضمین اخلاقی هست که من این کار را نکنم؟! چه تکلیفی است که به آنها میکنید؟!
غرض این است: اینکه شعار یک مکتب، انسانی باشد با اینکه اصولش انسانی باشد دوتاست.
مارکسیسم خیلی دم از انسانیت میزند ولی اصولش ابداً انسانی نیست. یکی از مواردی که انسان در این فلسفه نفی میشود در مسئله اصالت قضاوت انسان است. اصالت قضاوت انسان یعنی توانایی انسان بر حقیقت اندیشی و بر آزاداندیشی مستقل از شرایط که انسان بتواند احیاناً بر ضد شرایط عینی و ذهنی خودش قضاوت کند، معیارهایی در خودش داشته باشد که به حکم آن معیارها خطاهای خودش را کشف کند و بیابد. این فلسفه، این حرفها را بکلی نفی میکند. این است که در این مکتب انسان در واقع از انسانیت ساقط میشود، و همیشه هرجا که انسان در یک قسمت نفی میشود همان جاست که خدا نفی میشود. این اصلی است که هیچ گاه تخلف ندارد. شما نمیتوانید مکتبی را پیدا کنید که اصولش- نه شعارهایش- انسانی باشد و در همان حال ماتریالیستی باشد. ایندو با یکدیگر سازگار نیست.
این مطلب [که همه حوادث و از جمله جنگها ناشی از انگیزههای اقتصادی است] از گفتههای مارکس و دیگران خیلی روشن نیست، یعنی مفسرین هم مختلف نظر دادهاند. گفتیم از بعضی نظریات چنین استفاده میشود که اساساً در انسان یک غریزه اصیل بیشتر وجود ندارد که همان غریزه به اصطلاح اقتصادی است، یعنی