فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤ - نظریات درباره عامل تحول تاریخ
است و نیمی انسانی. در اصطلاحی که امروز میآیند فرق میگذارند میان تمدن و فرهنگ، [میگویند] تمدن بشر را اختراعات به وجود آورده اما آنچه که ما آن را «فرهنگ» مینامیم و آنچه که به معنویات بشر مربوط است مثل اخلاق و دستورهای اجتماعی [مولود اختراعات نیست، مولود امر دیگری است.] یک بشر منحط از نظر اخلاق هرگز در قسمتهای دیگر هم نمیتواند موفق باشد. این است که جنبههای معنوی تمدن انسانی نیز بدون شک مؤثر بودهاند و فوق العاده هم مؤثر بودهاند، نمیتواند اینها مؤثر نباشد. پس این عامل را شاید نشود یک عامل جداگانه از دانش به شمار آورد.
عامل دیگر مسئله خون و نژاد است. این هم یک نظریهای است. در اینکه اکنون بشر نژادهای مختلف دارد (نژاد سفید، نژاد سیاه، نژاد زرد، نژاد سرخ و امثال اینها) تردیدی نیست. این نیز در خور علمای جامعه شناس و روان شناس و شاید طبیعی دانهاست که مطالعه کنند و ببینند که آیا واقعاً این نژادها از نظر استعداد و نبوغ با یکدیگر اختلاف دارند یا نه؟ آیا بعضی از نژادها به اصطلاح فرهنگ ساز و تمدن ساز هستند ولی بعضی نژادهای دیگر قریب الافق به حیواناند؛ همینطور که حیوان نمیتواند تمدنی به وجود بیاورد و فرهنگی ایجاد کند آنها هم نمیتوانند، و حداکثر فرق آنها با حیوان این است که میتوانند تمدن و فرهنگ نژادهای دیگر را اقتباس کنند؟
می گویند ارسطو چنین نظریهای در باب بردگان داشته و بردگی را که توجیه میکرده است معتقد بوده که اساساً نژاد سفید- یا لااقل نژاد یونان- یک نژاد برتر و سازنده فرهنگ و تمدن است و نژادهای دیگر این استعداد را ندارند، و به همین دلیل که اسب را به گاری بستن هیچ منع حقوقی ندارد که چرا اسب را به گاری میبندید، چرا الاغ را به طویله میبرید و نمیآورید در کاخ جای بدهید و واقعاً الاغ را در طویله بردن امری برخلاف عدل نیست چون طبیعت بیش از این او را جلو نیاورده و او برای همین کار ساخته شده، بردگان [را به بردگی گرفتن نیز هیچ منع قانونی ندارد و امری برخلاف عدل نیست] چون جنبه نژادی دارد، نژادهای خاصی هستند که فقط برای بردگیساخته شدهاند؛ همینطور که «وَالْخَیلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْکبوها