فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧١ - آگاهی انسان از تاریخ خود
است که در گذشته- حتی تا دوره دکارت- انسان به اشیاء که نگاه میکرد، به طبیعت که نگاه میکرد فقط برای این بود که طبیعت را بشناسد و درک کند و بفهمد. (مثلًا میگویند ابوریحان همه توصیهاش این بود که فهمیدن از نفهمیدن بهتر است: کدام دانستن است که بر ندانستن ترجیح نداشته باشد؟) بعد کم کم یک مرحله دیگر از آگاهی پیش آمد:«آگاهی انسان از تاریخ خود برای نفوذ در تاریخ». یعنی قبلًا چنین فکری وجود نداشت که ما جریانی به نام «تاریخ» داریم. انسان اصلًا به تاریخ خودش آگاه نبود تا چه رسد که بخواهد در تاریخ نفوذ کند، یعنی بخواهد تاریخ را به اصطلاح در اختیار بگیرد [١]. مؤلف مدعی است که این امر از قرون هجدهم و نوزدهم پیدا شد که به تاریخ به این چشم نگاه کردند که تاریخ را بشناسند و در تاریخ نفوذ کنند. به قول او عقل انسان بُعد دیگری پیدا کرد. قبلًا بُعد عقل انسان این بود که فقط جهان را بشناسد اما اکنون انسانها غیر از جهان، سرگذشت انسان را برای نفوذ در همین سرگذشت
.و برای اینکه سرنوشت را به دست گیرند میشناسند: «آگاهی به سرگذشت برای تسلط بر سرنوشت». میگوید که این، مرحله دیگری از تاریخ است.
از همین جاست که کم کم وارد مسئله مارکسیسم میشویم. مارکس جمله معروفی دارد که آن جمله مؤید این نظر است. میگوید: دیگران گفتهاند فلسفه تفسیر جهان است و من میگویم فلسفه تغییر جهان است. (البته در این صورت «فلسفه» معنی محدودتری پیدا میکند، یعنی فقط فلسفه اجتماعی میشود و شامل غیر آن نمیشود.) مقصود او این است که دیگران به فلسفه فقط به چشم تفسیر نگاه میکردند یعنی میخواستند فقط بشناسند و فقط بفهمند، بیش از این نبوده است، من به چشم دیگر نگاه میکنم و آن فلسفهای را فلسفه و قابل توجه میدانم که وسیلهای باشد برای تغییر جهان. مقصود از تغییر جهان، تغییر جامعه است که بشود جامعه را تغییر داد. اینجاست که بحث نسبتاً زیادی روی حرفهای مارکس و دیگران میکند.
[١] مرحله سوم مرحله آگاهی از خود (تاریخ خود) است برای نفوذ در تاریخ (قرن هجدهم). نظریه مارکس: فلسفه تغییر جهان است نه تفسیر جهان. در واقع مرحله اول مرحله آگاهی از خود و محیط برای نفوذ در محیط است و این مرحله، مرحله آگاهی از خود و جامعه خود است برای نفوذ در خود (خود اجتماعی) و این بُعد جدیدی است که به عقل انسان میدهد