فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥ - اصول چهارگانه دیالکتیک
که نگاه میکنیم میبینیم نه تنها آن گلبول سفیدی که در خون است و سایر گلبولها با هم ارتباط دارند، بلکه هر سلول از سلولهای بدن (مثلًا آن سلولی که استخوان یا ناخن دست را تشکیل داده) و آن گلبول سفید با همدیگر در ارتباط هستند چون یک حیات کلی تری بر همه اینها حاکم است.
بنابراین، این اصل ملاک دیالکتیک نیست. اگر ملاک باشد، باید بگوییم همه کسانی که در این باب [چنین] فکر کردهاند دیالکتیکی فکر میکنند. در دیالکتیک این اصل پذیرفته شده اما نه اینکه این اصل ملاک منحصر به فرد آن است.
می رویم سراغ اصل حرکت. اصل حرکت هم از مختصات اینها نیست. این اصل نظریهای بوده که از هراکلیت گرفته تا [فلاسفه امروز] این نظریه را ابراز کردهاند و بلکه حرکتهایی که دیگران گفتهاند خیلی عمیقتر از حرکتی است که اینها گفتهاند. بنابراین اصل حرکت را نیز نمیتوان از مختصات مکتب دیالکتیک شمرد.
می آییم سراغ اصل تضاد. اصل تضاد نیز همینطور است؛ یعنی اگر ما باشیم و اصل تضاد، این اصل ملاک تفکر دیالکتیکی نیست. مثلًا مولوی همیشه براساس اصل تضاد فکر میکند. اصلًا اساس بینش او درباره انسان و عالم براساس همین اصل است که انسان از دو نیروی عِلوی و سِفلی تشکیل شده و عالم [محل جنگ اضداد است]:
این جهان جنگ است چون کل بنگری | ذرّه ذرّه همچو دین با کافری | |