نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٤٦ - غزل آفتاب عشق
باز از مقالت بلند عارف مذكور از دو كتاب ديگرش حدائق السياحة و بستان السياحة تبرك بجوئيم و از آن دو گلشن جان به اهداى شاخ گلى دماغ روح را معظر سازيم([ : منت خداى را كه فقير را همچون آفتاب روشن شده است كه كيمياگر از اجزاى متفرقه اكسيرى ساخته بر نقره طرح مى كند و آن نقره را طلاى احمر مى گرداند و حال آنكه نقره در اندك زمان پوسيده و ناچيز مى شود و طلا بر عكس آن چندين هزار سال برقرار و بر يك حال و منوال است و نابود نمى شود پس اگر ولى خدا مانند آن كيمياگر از اكسير التفات خويش بدن خود را همرنگ روح گرداند و باقى و دايم سازد بديع و بعيد نباشد بلكه برخلاف آن عجب باشد . آنانكه منكر وجود ذيجور آن حضرتند و لفظ مهدى و صاحب الزمان را تأويل مى نمايند از كور دلى ايشان است و الا به اندك شعور چه جاى انكار آنست و الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم
اگر دل كه عرش رحمن است بسوى آسمان حقيقت دهن باز كند و خواهان شروق نور حق شود البته خداوند فياض دهن باز را بى روزى نمى گذارد بلكه روزى قلب كه آب حيات علم است همواره از آسمان حقيقت فرو مى ريزد و حقيقة الحقائق فياص على الاطلاق است , كوتاهى و قصور از اين سو است نه از آن سو . غرض اينكه ما نمى گيريم نه او نمى دهد . به تعبير باقر علوم النبيين عليه السلام قلب منكوس است كه دل سرنگون است , چون كاسه ء وارونه است كه دهن آن به سوى زمين و پشت آن بسوى آسمان است , باران كه ببارد قطره اى از آن نصيب چنين كاسه نمى شود و ظرف ديگر دهن آن بسوى آسمان باز است و به اندازه گنجايش خود از آب باران بهره مى گيرد دلها با باران رحمت رحيميه اينچنين اند .
اگر حال دارى بيا با هم به گلشن راز برويم كه بوى اين مشهد و مقام را بايد از آن گلشن استشمام كرد :
شراب بيخودى دركش زمانى *** مگر از دست خود يابى امانى
بخور مى تا ز خويشت وارهاند *** وجود قطره با دريا رساند