نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٠٠ - غزل آفتاب عشق
بسيار خوشش آمد و فرمود : احسنت . به قدرى مجذوب اين غزل شد كه چون جمعى به زيارتش آمدند به بنده امر فرمود كه آن غزل را براى آقايان بخوان , اين بنده از اول تا آخر غزل را كه چند بيت آن در اينجا آورده شد خواندم .
اشعارش را با چه عنايتى برايم مى خواند , و روى بزرگوارى و آقايى خود گاهى از بنده نظر مى خواست . در سنوات اخير چند بار در قم تشريف آوردند و اين بنده چند شبى افتخار خدمتشان را داشتم , هر شب به اين بنده مى فرمود اشعار خودتان را بخوانيد , بنده عذر مى آوردم كه در برابر جنابعالى و اشعار عرشى شما كه مصاديق ( ان من الشعر لحكمة و ان من البيان لسحرا) است چه بگويم و چه بخوانم . و به محضر مبارك شما به قول شيخ اجل سعدى( : اگر در سياقت سخن دليرى كنم شوخى كرده باشم و بضاعت مزجات به حضرت عزيز آورده كه شبه در بازار جوهريان جوى نيرزد , و چراغ پيش آفتاب پرتوى ندهد و مناره بلند در دامنه كوه الوند پست نمايد) عذرم نپذيرفت و بخواندنم امر فرمود و امتثال كردم تقريبا يك دوره ديوان اشعار بنده را ملاحظه فرمودند و بسيار تحسين كردند جز اينكه فرمودند چنانكه در ميان برنج گاهى تك تك شلتوك پيدا مى شود بعضى از كلمات بايد اصلاح شود . سپس بر صفحه اول ديوانم قريب يك صفحه درباره گفته هاى نالايقم مطالبى مرقوم داشتند و تقريظى انشاء فرمودند كه افتخار داشتن دستخط مباركش را دارم و جا دارد كه به دو بيت اوحدالدين انورى ابيوردى در اين مقام تمسك جويم و به تمثل آوردم :
هست در ديده من خوبتر از روى سفيد *** روى حرفى كه به نوك قلمت گشته سياه
عزم من بنده چنانست كه تا آخر عمر *** دارم از بهر شرف خط شريف تو نگاه
وقتى اين غزل را براى آن بزرگوار خواندم :
مائيم و آنكه حضرت او نور مطلق است *** ديگر هر آنچه هست از اين نور مشتق است