انتظار بشر از دين - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ١٤ - پيش گفتار
برخى، ريشه اين مشكلات را در امور ذيل دانسته اند:
١- فقدان نظرات بنيادى مذهبى، اخلاقى و فلسفى درباره هستى و انسان، مفهوم زندگى، شرايط زندگى بشر، خوشبختى، استفاده صحيح و سالم از زندگى و امكاناتى كه بشر به مدد آن مي تواند به سعادت برسد.
٢- فقدان پاسخ هايى مطمئن و موثق به رازهاى هستى و آغاز و انجام آن.
٣- فقدان ارزش هاى مذهبى و اخلاقى كه مي توانست تصميم ها و عمل كردها را هدايت كند و روز به روز، ضايعات بيشتري به بار ميآورد. ١
منشأ اين فقدان ها مبارزه معماران انديشه نوين با عواملى چون فلسفه ارسطويى و دين و دين مدارى است كه به نظر آنان سدّ راه پيشروي و تجدّدگرايى و بيداري انسان و نيز مانع تحقق اهداف نوگرايان است.
افرادي چون «دكارت» و اسپينوزا به استقلال عقل استدلالى بشر از وحى، به عنوان معيار نهايى حقيقت نظر دادند و برخى چون «هيوم» با پايه گذارى فلسفه تجربى، عليت را نفى و براهين خداشناسى را نقد كردند و فيلسوفى چون «كانت» با بررسى حدود شناسايى عقل، اظهار داشت كه عقل بشر، نه ميتواند به شناخت وجود خدا نايل شود و نه بر وجود او برهان اقامه كند و ميگفت كه خداوند را فقط به مدد عقل عملى ميتوان شناخت. وى با آثارى چون نقد عقل نظرى و عقل عملى، چنان تأثيرى بر انديشمندان پس از خود گذاشت كه به فلسفه به عنوان علمي كه به هستى شناسى ميپردازد، كم تر توجّه شده است و نهايتاً با پيدايش فلسفه هاى پديدارشناسى و اگزيستانسياليسم از يك سو، كه اين آخري بر دلْ مشغولى به غمِ وجود انسان و نظايرآن مبتنى است، و پوزيتيويسم از سوي ديگر، كه بر استفاده از منطق در ارتباط تنگاتنگ با علوم
١ . تمدّن سال ٢٠٠١، ص١٠٨- ١٠٧ .