انتظار بشر از دين - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ٦٢٩
عقل را از عقيله باز شناس *** نبود همچو فربهي آماس
١٤٣اي مرگ اگر نمرده اي دريابم *** ............................
١٤٤دين برون آيد ار گنه بنهي *** سر پديد آيد ار کُلَه بنهي
١٤٥ژاله ذلّ ز دل مران هر گز *** کز ره ذلّ رسي به گلشن عزّ
١٤٥قامت عمر خويش را خَم ده *** ديده خشک خويش را نم ده
١٤٥خم قامت که نم پذير بود *** صد کمان پيش او چو تير بود
١٤٥زير بارند درختان که تعلّق دارند *** اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
١٤٩مفتقرا متاب رو، از درِ او به هيچ سو *** ز آن که مس وجود را فضّه او طلا کند
١٥١از علم به عين آمد و از گوش به آغوش *** .............................
١٦٢بوييدم و بوسيدم و بر مردمک ديده نهادم *** .............................
١٧٦باش تا صبح دولتش بدمند *** ...........................................
١٩١با صد هزار جلوه برون آمده که من *** با صد هزار ديده تماشا کنم تو را
١٩٣تو را چنان که تويي هر نظر کجا بيند *** به قدر دانش خود هر کسي کند ادراک
١٩٣نَفَس نَفَس اگر از باد نشنوم بويش *** زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک
١٩٣هر که را رنجه داشتن دين است *** تن او نيست تن که تبين است
١٩٨صبا به تهنيت پيرو مي فروش آمد *** که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
٢٠١هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي *** درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
٢٠١ز فکر تفرقه باز آي تا شوي مجموع *** به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
٢٠١ز در درآ و شبستان ما منوّر کن *** هواي مجلس روحانيون معطّر کن
٢٠٢بگو به خازن جنّت که خاک اين مجلس *** به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر کن
٢٠٢در هوا سود نيست، زان بر گرد *** تا ز بودِ تو، بر نيارد گرد
٢٠٣قرآن ز قرآن پرس و بس *** ..............................
٢١٠