حج در آینه عرفان - حسین انصاریان - الصفحة ١٤٦ - اجابت نداي حق با تسليم روح
اجابت نداي حق با تسليم روح
برادر مؤمني داشتم كه از هر جهت مورد اطمينان بود، بيست و پنج سال خدمتگزاري زائران خانه حق را به عهده داشت، نيكان و پاكان سعي داشتند در اين سفر ملكوتي در معيت او باشند.
روزي در محضر او از اين مقوله سخن بود، داستان اعجاب انگيزي را كه در يكي از سفرهايش رخ داده بود، برايم تعريف كرد.
گفت : تعدادي زائر در يكي از سال ها براي رفتن به حج از طريق عراق همراه من شدند، همه در اتوبوس مستقر گشته، و آماده حركت بودند. در اين ميان يك زن و شوهر كه آثار عظمت و ادب و عبوديت در چهره آنان آشكار بود، براي سوار شدن به اتوبوس نزديك شدند. اين دو نفر آخرين مسافران من بودند و هر دو از اصفهان در كاروان من نام نويسي كرده بودند.
با احترام هر دو را سر جاي مخصوص به خودشان نشاندم، يكي از بدرقه كنندگان درباره هر دو آنها با حالتي خاص به من سفارش كرد.
زيارت عالي عتبات را در عراق طي كرديم، پس از آن عازم حج شديم، به مدينه رسيده مدتي در آنجا اقامت كرديم، سپس آماده رفتن به ميقات شديم، در بين مسافران آن سال من، آن مرد و زن حال ديگري داشتند، پريشان حالي به آنان مهلت نمي داد. به مسجد شجره رسيديم، جمعيت در آن ناحيه موج مي زد، هر كس با سرعت هرچه تمام تر به فكر محرم شدن بود، پيرمرد از من مهلت خواست تا غسل كند، وسائل غسلش را فراهم كردم، غسل كرد و دو پارچه احرام را بر خود بست، گريه به او مهلت نمي داد، او را براي گفتن تلبيه حاضر كردم، سؤال كرد : معناي تلبيه