سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٢
کشته شدند ، [ به این ترتیب که ] روزی مأمون اینها را احضار کرد ، حضرت
رضا وعدهای ا ز جمله فضل بن سهل ذوالریاستین هم بودند ، مجددا نظرشان
را خواست ، تمام اینها در کمال صراحت گفتند ما صددرصد . مخالفیم ، و
جواب تندی دادند . اولی را گردن زد . دومی را خواست . او مقاومت کرد .
وی را نیز گردن زد . به همین " جلودی " رسید [١] . حضرت رضا کنار
مأمون نشسته بودند . آهسته به او گفتند : از این صرف نظر کن . جلودی
گفت : یا امیرالمؤمنین ! من یک خواهش از تو دارم ، تو را به خدا حرف
این مرد را درباره من نپذیر . مأمون گفت : قسمت عملی است که هرگز حرف
او را درباره ات نمیپذیرم . ( او نمیدانست که حضرت شفاعتش را میکند )
. همانجا گردنش را زد . به هر حال حضرت رضا را با این حال آوردند و
وارد مرو کردند . تمام آل ابی طالب را در یک محل جای دادند و حضرت رضا
را در یک جای اختصاصی ، ولی تحت نظر و تحتالحفظ ، و در آنجا مأمون این
موضوع را با حضرت در میان گذاشت . و این یک مسئله که از مسلمات تاریخ
است .
[١] جلودی یک سابقه بسیار بدی هم داشت و آن این بود که در قیام یکی از علویین که در مدینه قیام کرده و بعد مغلوب شده بود ، هارون ظاهرا به همین جلودی دستور داده بود که برو در مدینه تمام اموال آل ابی طالب را غارت کن ، حتی برای زنهای اینها زیور نگذار ، و جز یکدست لباس ، لباسهای اینها را از خانههاشان بیرون بیاور ، آمد به خانه حضرت رضا . حضرت دم در را گرفت و فرمود من راه نمیدهم . گفت : من مأموریت دارم ، خودم باید بروم لباس از تن زنها بکنم و جز یکدست لباس برایشان نگذارم . فرمود : هر چه که تو میگویی من حاضر میکنم ولی اجازه نمیدهم داخل شوی . هر چه اصرار کرد حضرت اجازه نداد . بعد خود حضرت [ به زنها ] فرمود : هر چه د ارید به او بدهید که برود ، و او لباسها و حتی گوشواره و النگوی آنها را جمع کرد و رفت .