نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٥
نامه ايست كه براى دوستى نوشتيم :
باسمه تعالى شأنه
انيس سفرى و جليس حضرى برادر اكبرم( : اصغر بن سليمان خضرى) سلام الله تعالى عليكم و علينا و على عبادلله الصالحين .
صباحى كه صبحكم الله بالخير از اين بى خبر بى خير التماس دعا داشتى آنچنان كه در شوره زار دلم تخم محبتت را كاشتى . از ديوانه چه آيد تا راهنمائى را شايد ؟ از ويرانه چه اميد آبادى رود ؟ و از پژمان چه شكفتگى و شادى ساخته شود ؟ اگر چه گفته اند گنج در ويرانه است ولى هر ويرانه را گنج نيست و در آنجا كه گنج است يافتنش بى رنج نيست .
الحمدلله نعمت بيدارى يافتى كه ندانم روى از چه تافتى كه در بهار عمر به مناى دوست شتافتى ؟ ! آرى :
در جوانى كن نثار دوست جان *** رو عوان بين ذلك را بخوان
پير چون گشتى گران جانى مكن *** گوسفند پير قربانى مكن][١]]
قربان حقيقتت كه تا بيدار شدى در راه ديدار شدى . با تضرع و ادب در پيشگاه دوست معروض دار كه :
تيرى زدى و زخم دل آسوده شد از آن *** هان اى طبيب خسته دلان مرهم دگر
[١]شيخ بهائى .