روزشمار جنگ ایران و عراق - مرکز اسناد و تحقیقات سپاه - الصفحة ٣٥٣ - روزشمار جنگ یکشنبه ٢٢ اسفند ١٣٦١ ٢٧ جمادی الاول ١٤٠٣ ١٣ مارس ١٩٨٣
والرین هست که چگونه پایش را می گذارد روی پشت متجاوز مغلوب تا سوار اسب شود. قاعده برخورد با متجاوز، این است. اگر متجاوز نبود، البته فرق داشت، شما باید او را به این ترتیب بپذیرید و ملاقات شما با او، حداکثر نیم ساعت بیشتر طول نکشد. گفت: بسیار خوب. نشان به آن نشان که این ملاقات، پنج ساعت طول کشید. طارق عزیز به هدفش رسید. نمونه آن اینکه، روزنامه لوموند چنین ارزیابی کرد: آن آقا آمد و این آقا را خرید. درواقع، همین است. از آن به بعد، سازمان مجاهدین افتاد روی خط رفتن به بغداد.
س: از مسائل گفت وگوی آن روز با طارق عزیز، با شما صحبت نشد؟
بنی صدر: چرا. او آمد و یک گزارش مفصلی که از همه مطالب ضبط شده بود، داد. او چه گفته و این چه گفته، همه این مطالب را شنیدم و گفتم: او برد و شما باختید. نه تنها من این را گفتم، بقیه هم گفتند. آقای سلامتیان هم به او گفت.
س: بقیه جریان های عضو شورای ملی مقاومت نظریاتشان دراین مورد چه بوده؟
بنی صدر: به هرحال، اغلب اعتراض کرده بودند، این طور که یادم است.
س: آیا ارزیابی سازمان مجاهدین از رفتن به عراق این بود که تصور می کردند جمهوری اسلامی در مدت کوتاهی بعد، سقوط خواهد کرد؟ چنین ارزیابی داشتند؟
بنی صدر: این مثل سناریوی یک فیلم بود. یک روزی سلامتیان آمد پیش من و دیدم مثل لبو صورتش کبود بود. گفتم: شما چرا این حالت را دارید؟ گفت: چرا نداشته باشم؟ گفتم: بگو، چرا این حالت را داری؟ گفت: رجوی می خواهد برود به بغداد. گفتم: غلط می کنه می خواهد بره بغداد. می ایستیم و نمی گذاریم برود به بغداد. این حالت چیه شما دارید؟ گفت: ما یک عمر گفتیم، آزادی، استقلال، حالا سر از بغداد در بیاوریم؟!
بعد، خود آقای رجوی آمد و شروع کرد به اینکه، ما یک تکه زمین داشته باشیم در مرز ایران و در آنجا مستقر بشویم، فراخوان می کنیم و اقلاً یک میلیون نفر می آیند به مرز. بعد، با این نیروها می رویم تهران را تصرف می کنیم.
س: واقعاً به چنین حرفی اعتقاد داشت؟
بنی صدر: اگر بگوییم اعتقادش بود به این معنا است کله نداشت! من خیلی خندیدم و گفتم: شما بچه شدید؟! فراخوان می کنیم و یک میلیون نفر می آیند به مرز، این حرف ها چیه که می زنی؟ کدام دیوانه ای می آید به مرز عراق و از آنجا با شما راه پیمایی بکند بیاید تهران تا آنجا را فتح کند؟ چطور شما به این مسائل فکر نمی کنی؟ اصلاً، شما پایت را بگذاری به بغداد، کار تو ساخته است. از دید مردم، آلت دشمن هستی. از آن لحظه که پایت به بغداد برسد، احدی به فراخوان تو نمی آید. مگر آن اشخاصی که مانده و بیکار هستند و کاری توی زندگی ندارند و شما هم بخواهید به عنوان مزدور استخدامشان کنی و پولی بهش بدهی، آنها هم که تن به این کار بدهند، برای جنگ نخواهند آمد چون یک آدم ایرانی اصیل که حاضر نمی شود با فراخوان شما به عراق بیاید و از آنجا بخواهد برگردد و وطنش را فتح کند. چنین آدمی یا باید دیوانه باشد و یا آدم غیراصیل و بی بندوباری. به علاوه، از این نوع آدم ها، نیرویی درنمی آید. یک ترقه در بره، میدان خالی می کنند. آنهایی که از روی عقیده می جنگند؛ آن طور است، و حالا شما می خواهید بهشون وعده بدهی که شما بیایید و من حقوق می دهم، چطور می خواهند بجنگند؟!
بله. این گفت وگوها انجام گرفت. مدتی فکر می کردیم که او منصرف شده. بعد، دیدیم نخیر، مسئله جدی شد. من دیگر از ناحیه ایشان هیچ نگرانی نداشتم، از لحاظ اینکه چون یک نیرویی که هنوز شناخته نشد، خطر دارد. وقتی شناخته شد، هیچ خطری ندارد. او دستش خالی است و پر هم بود، خطر نداشت، برای اینکه جامعه او را شناخت. در آزادی و آزمایش اجتماعی، هرکس آن طوری که هست، خودش را به