قاموس قرآن - قرشی، سید علی اکبر - الصفحة ١٥٦
ميشود مثل «هَشَ الورق» تكان دادن برگ. يعنى: گفت آن عصاى من است بآن تكيه ميكنم و با آن بگوسفندانم برگ ميتكانم. اين لفظ فقط يكبار در قرآن عزيز آمده است.
هشم: شكستن. هَشَمَ الشىء هَشْماً:
كسره» راغب گويد: آن شكستن چيز نرمى است مثل علف. گويند: «هَشَمَ عظمه» استخوان او را شكست هاشمه زخمى است كه استخوان سر را ميشكند.
هَشِيم: خورد شده و شكسته علف خشك و چوب فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ كهف:
٤٥. علف زمين با آن بياميخت سپس خشك و شكسته گرديد كه بادها آنرا پراكنده كند. إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً واحِدَةً فَكانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ قمر:
٣١. محتظر بصيغه فاعل كسى است كه براى باغ يا گوسفندان حظيره و آغلى از چوب و علف ميسازد يعنى ما بر قوم صالح صيحهاى فرستاديم كه در اثر آن مانند چوبهاى شكسته حظيره ساز شدند. ظاهرا مراد شكسته شدن چوبها در حين قطع از اشجار است نه شكسته شدن در آغل. اين لفظ فقط دو بار در قرآن مجيد آمده است. در نهج البلاغه خطبه ١٤٢ فرموده:
«أَوْ كَوَقْعِ النَّارِ فِي الْهَشِيمِ».
يا مانند افتادن آتش در چوبها و علفهاى شكسته و خشكيده.
هضم: هضم بمعنى شكستن و نقص و غيره آمده است در نهج البلاغه خطبه ٢٠٠ آمده است:
«وَ سَتُنْبِئُكَ ابْنَتُكَ بِتَظَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا».
يعنى: بزودى دخترت بتو خبر خواهد داد از اجتماع امّتت برخورد كردن و ظلم او و يا بر غصب حقّش، اين كلمه فقط دو بار در قرآن كريم آمده است:
١- وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا يَخافُ ظُلْماً وَ لا هَضْماً طه:
١١٢. هضم در اينجا چنانكه در مجمع گفته بمعنى نقص است: «هَضَمَهُ نقصه من حقّه» يعنى: هر كه با ايمان كارهاى شايسته انجام دهد از ظلم و نقص خدا نه باو ظلم ميكند و نه از اجرش ميكاهد. نظير فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا يَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً جنّ: ١٣. رهق (بفتح