حق و باطل - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤
او را وادار میکند که قدری چنین باشد درون انسان ، انسان را به بدی میکشاند و گاهی جبر ، انسان را به خوبی دعوت میکند مثلا وقتی که انسانها در مقابل طبیعت و حیوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم قرارداد صلح اجباری نبندند نمیتوانند از خودشان دفاع کنند ، لذا اجبارا بر خودشان تحمیل کردند که یک زندگی اجتماعی داشته باشند و با هم براساس عدالت رفتار کنند چون نفع همه در آن است پس جبر بیرونی انسان را وادار کرد که خوب باشد ، مثل دولتهای ضعیفی که در مقابل یک دولت قوی ، پیمان صلح و دوستی میبندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزی دشمن مشترک از بین رفت بین خودشان جنگ در میگیرد هر جمعی به آن دلیل جمع است که مقابل یک ضد قرار گرفته ، یعنی اگر او نباشد اینها با هم خوب و متحد نیستند و اگر جمعی دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل میشود ، دو گروه میشوند و باز اگر یکی از این دو گروه از بین رفت آن یکی دو دسته میشود و همین طور اگر ادامه پیدا کرد و دو نفر ماندند باز با یکدیگر میجنگند و قوی تر میماند ( این مسئله همان داروینیسم اجتماعی است که از نظریه تنازع بقاء داروین ، وقتی که آن را به غلط در مورد جامعه بشری تعمیم دادند ، حاصل شد ) . بسیاری از فیلسوفان ماتریالیست دنیای قدیم و شمار کمتری از ماتریالیستهای دنیای جدید چنین نظریه ای داشته اند ، و با بدبینی کامل به طبیعت بشر مینگریسته اند اینها بشر را قابل اصلاح نمیدانند و به تز اصلاحی قائل نیستند و ارائه تز اصلاحی از نظر آنان معنا ندارد و مثل این است که کسی برای عقرب قانون وضع کند تا خوب شود و