آشنایی با قرآن 4 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٩
اصلا شاید دنیایی وجود نداشته باشد ، رنگ و حجم و جسم و حرارت وجود نداشته باشد ، همه اینها خیال باشد مگر نه این است که انسان گاهی در خواب یک دنیای بسیار وسیع و عظیمی را میبیند که در عالم خواب شک نمیکند که آنچه میبیند حقیقت است اما وقتی بیدار میشود میبیند همه آنها خیال بوده است . بعد گفت : ولی در هر چه شک کنم در یک چیز نمیتوانم شک کنم و آن اینکه " شک میکنم " ، در اینکه " شک میکنم " نمی توانم شک بکنم ، پس شکی وجود دارد و شخص شک کنندهای وجود دارد که من هستم . پس اگر هیچ چیز در جهان وجود ندارد من و شکم وجود داریم . بعد گفت پس یک نقطه پیدا کردم . حالا پایم را روی این نقطه میگذارم و این را پله اول قرار میدهم و قدم به قدم جلو میروم . بعد آمد درباره خودش بررسی کند ، گفت من که هستم ، شک من هم که وجود دارد ، آیا اگر هیچ چیز وجود نداشته باشد ، من و شک من میتواند وجود داشته باشد ، یا یک چیز دیگری هم باید وجود داشته باشد تا من و شکم وجود داشته باشیم ؟ دید نه ، باید چیز دیگر هم وجود داشته باشد . قدم به قدم جلو رفت که داستانش مفصل است و دید خدا را نمیتواند انکار کند ، خدا وجود دارد ، روح وجود دارد ، جسم وجود دارد ، و کم کم خیلی از چیزهایی را که قبلا هم قبول داشت قبول کرد و خیلی از چیزها را قبول نکرد . رفت سراغ مذاهب اینجاست که انسان احساس انصاف میکند ، یعنی احساس میکند که او واقعا مرد با انصافی است . مذاهب محیط خودش را یک یک بررسی کرد و معتقد شد که مذهب مسیح در میان مذاهب موجود بهترین مذهب است ، ولی گفت من نمیگویم مذهب مسیح بهترین مذهب جهان است چون من نمیدانم در جهان چه مذاهبی وجود