آشنایی با قرآن 4 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٨
ایستادهاند . قرآن در یک جا تابلوی عجیبی را مجسم میکند : " « و اذ
قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء
" [١] میگوید یاد کن آن وقتی را که دست به آسمان بلند میکردند و
میگفتند خدایا اگر سخن این محمد که مدعی نبوت است حق است و واقعا
پیغمبر است و راست میگوید و از ناحیه توست [٢] سنگی از آسمان بفرست
و ما را ببرکه نبینیم . کفر معنایش همین است . میگوید اگر این حقیقت
است مرا ببرکه نبینم .
اما آن طبقات دیگر ، یعنی کافرانی که کافرند به معنی اینکه مسلمان
نیستند ولی قاصراناند و به تعبیر خود قرآن " مستضعفاناند " ، " ²
مرجون لامر الله »" هستند که شاید اکثریت کافرها و غیر مسلمانها از این
قبیل باشند ، خدا عالم است در آنها بحثی نیست . فلان زن یا بچه ، فلان
دهاتی یا بیسواد ، یک گوشهای افتاده و اساسا [ حقیقت به او نرسیده است
] و گاهی حتی افراد دانشمندی [ چنین هستند . ] در کتاب عدل الهی این
داستان را که در شرح حال دکارت مینویسند ، نقل کردهام . دکارت فیلسوف
معروفی است که فلسفه خودش را از " شک " شروع کرد ، یعنی در راهی که
از نظر فلسفه میرفت کم کم احساس کرد که به بن بست رسیده است ، یکدفعه
همه خطها را کور کرد و گفت از نو و از همان اول شروع میکنم . یکمرتبه
شک کرد و گفت میخواهم در همه چیز شک کنم تا ببینم یقین را از کجا پیدا
میکنم . نه تنها در امور مذهبی شک کرد ، در سایر امور نیز شک کرد ،
گفت شاید خدا نباشد ، پیغمبرانی نباشند ،
[١] انفال / [٣٢] [٢] در اینجا انسان با خود میگوید لابد دست به دعا بلند کرده که خدایا اگر این پیغمبر از ناحیه توست پس نوری در دل من وارد کن و به من توفیق تبعیت بده .