شرح منظومه 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٦
است و اگر چنین نیست یعنی ذاتش عین هستی و واقعیت است ، او بی نیاز از علت است . این نکته باید اضافه شود که چرا یک ذات عین هستی است و ذات دیگر عین هستی نیست ، بلکه هستی عارض بر آن ذات است ؟ به عبارت دیگر چگونه است که وجود در ذات واجب عین ذات است و در غیر واجب مغایر با ذات ؟ بو علی در الهیات شفا به این پرسش پاسخ گفته است . میگوید : شدت وجود و فرط فعلیت ، ملاک ماهیت نداشتن است . سلوک فکری امثال بوعلی به این نحو بوده است که اول فرضیه عقلی انقسام موجود به واجب و ممکن را طرح کردهاند ، به حکم امتناع تسلسل به این نتیجه رسیدهاند که سلسله علل باید منتهی شود به علت نخستین و واجب الوجود . سپس ملاک نیاز و بی نیازی از علت را طرح کرده و " امکان " راملاک نیاز و " وجوب " را ملاک بی نیازی شمردهاند . و منشاء امکان را ماهیت داشتن و منشاء وجوب را ماهیت نداشتن دانستهاند و در آخر امر منشا ماهیت نداشت را شدت وجودو فرط فعلیت معرفی کردهاند . و طبعا میتوان نتیجه گیری کرد که منشاء ماهیت داشتن ضعف وجود و نقص فعلیت است ولی البته این سخن به هیچ وجه در تعبیرات امثال بوعلی نیامده است . از نظر متکلمین که ملاک نیاز به علت را " حدوث " میدانند ، سئوال از علت ، سئوال از پدید آورنده است یعنی وقتی که میگوئیم علت فلان چیز چیست ؟ در حقیقت میخواهیم بگوئیم آن عاملی که آن چیز را که زمانی نیست بوده و بعد هست شده ایجاد کرده است ، چیست ؟ ولی از نظر فلاسفه سؤال از علت ، سؤال از این است که آن عاملی که " خلاء " ذاتی ماهیت را پر کرده است چیست ؟ از نظر