شرح منظومه 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٣
پس از این مقدمات میگوئیم : نفس انسان در آغاز کار یعنی مرحله جنینی
و نوزادی ، از نظر عالم بودن ، و عاقل بودن و عالم عقلانی بودن یک موجود
بالقوه است . یعنی این معانی را در درجه استعداد و امکان دارد ، نه در
درجه فعلیت و کمال . و در مراحل بعدی تحت تاثیر یک سلسله عوامل از
قبیل مشاهدات حسی و تجارب و آزمایشات ، و تحت تاثیر عوامل تعلیمی و
تربیتی به صورت عالمی عقلانی در میآید ، و جهانی میگردد از " اندیشه "
که در گوشهای نشسته است [١] .
سخن در این است که این علوم و ادراکات و معقولات ازکجا پیدا شد و
سرمنشائش از کجا بود واز چه منبع و ماخذی ظهور کرد ؟ آیا دیدن و شنیدن
که از نظر مادی و فیزیکی چیزی جز " تابش نور " بر اعصاب باصره و تموج
هوای مجاور سامعه نیست ؟ آیا این امور که در مرتبه ذات خود فاقد درجه
وجودی علم و عقل میباشند ، میتوانند افاضه کننده علم و عقل برجان ما باشد
؟ و یا این که اینها صرفا یک سلسله علل اعدادی میباشند ؟ یعنی استعداد
نفس ما را بیشتر میکنند و اما نور عقل و علم ، چیز دیگری است ، و از
خورشید معنوی که در ذات خود ، عین علم و عقل و ادراک است افاضه میشوند
؟
شک نیست که سخن دوم درست است ، یعنی عوامل مادی که از طریق حواس
ما بربدن ما اثر میگذراند . برای خروج نفس ما از حد امکان و استعداد
عالم عقلانی ( عقلی ) بودن ، به حد فعلت آن ( عالم عقلی بالفعل ) کافی
نیست . میتوانیم این مطلب را با بیانی ساده چنین بگوئیم :
ما میبینیم که در جهان ، عقل و علم و اندیشه وجود دارد و لااقل در
انسانها وجود دارد و ممکن نیست که در جهان کانونی از علم و عقل واندیشه
وجود نداشته
| [١] هر آنکس زدانش بزد توشهای |
| جهانی است بنشسته در گوشهای |