شرح منظومه 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٦
و عمومیتر باشد و به این ترتیب " فلسفهای " به وجود آورد " علمی " !
، یعنی از طرفی رنگ فلسفه دارد زیرا مانند فلسفه الهی و علم اعلی ، کلی
و عمومی است و از طرف دیگر علمی است زیرا متکی به مسائل اثبات شده
علوم است [١] .
هربارت سپنسر انگلسی فیلسوف معروف قرن نوزدهم از این کسان است [٢] .
برخی دیگر فلسفه را مساوی فرضیه دانستند و هر قرضیه مادامی که ثبوت
علمی نیافته است و تجربه آن را تائید نکرده و در حد فرضیه است " فلسفه
" است و همین که عمل و آزمایش آن را تائید کرد " علم " است [٣] .
برخی دیگر فلسفه را محدود کردند به آن چیزها که در قدیم به آنها علوم
عملی میگفتند ، یعنی علم چگونه زیستن . همینها گفتند : " علم دانستن
است و فلسفه ، حکمت و خردمندی است " [٤] .
حقیقت این است که آن چه به نام فلسفه علمی نامیده شده است نه
میتواند جواب گوی پرسشهای فلسفی ذهن باشد و نه میتواند تنها با اتکاء
به علوم بدون دخالت اصولی دیگر خارج از حوزهء علوم روی پای خود بهایستد
.
فرضیههای علوم را فلسفه نامیدن و همچنین فلسفه را محدود کردن به حکمت
عملی فقط توجیهی است برای این که لغت فلسفه مورد استفاده قرار گیرد .
هیچ یک از اینها پاسخ گوی نیاز فلسفی بشر نیست .
در این جا طبعا این پرسش پیش میآید که علت این همه اعراض و
١ و[٢] رجوع شود به مقدمه " تاریخ فلسفه " ویل دورانت و به " سیر حکمت در اروپا " جلد سوم . ٣ و[٤] مقدمه " تاریخ فلسفه " ویل دورانت .