شرح منظومه 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٢
و به عبارت دیگر وجودش به نحو حرکت است . اکنون که این معنی دانسته شد میگوئیم که حرکت عبارت است از اینکه وجود شیء تدریجی بوده باشد و همین که وجود شیء تدریجی شد قهرا برای آن وجود ، ابتداء و انتها و وسط ، ولو ابتدا و انتها و وسط نسبی میتوان فرض کرد . و به عبارت دیگر این وجود از سوئی به سوئی است ، برخلاف قسم اول که در آنجا چیزی متوجه چیز دیگر نیست ، یعنی آن تماس و ملاقات حقیقتی نیست که خود آن حقیقت در ذات خود توجه از سوئی به سوئی باشد و رو به جهتی باشد ، و از این بالاتر آن حقیقت دارای کمیت و قابل انقسام به اجزاء و ابعاض نیست تا چه رسد به اینکه دارای جهت بوده باشد ، یعنی کمیت جهت دار بوده باشد . این حقیقت امری است که در ذات و حقیقت و وجود خود بسیط و یگانه است و اما در قسم دوم سوی و جهت و خط سیر معین داشتن و رو به طرف معین داشتن ، مقوم حقیقت ذات او او است ، لهذا میگوئیم حرکت بدون " ماالیه الحرکه " معنی ندارد وامااینکه آیا " ماالیه الحرکه " یک نقطه ثابت است یا غیر ثابت و اینکه آیا هر مرتبهای از حرکت غایت است برای مرتبه قبلی و یا حتما لازم است که تمام مراتب حرکت غایتی در ماوراء خود داشته باشد ، مطلبی است که لزومی ندارد فعلا وارد آن بشویم . معنی دیگر غایت " ما لاجله الحرکه " است ، یعنی آن چیزی که حرکت به خاطر او صورت میگیرد . غایت به این معنی ممکن است چیزی باشد مغایر بامعنی اولی و چیزی باشد که حرکت در ذات خود متقنوم به او نیست و به او بستگی ندارد و بلکه ممکن است اصلا حرکتی در کار نباشد . یعنی غایت به معنی دوم را نباید به تعریقی که در بالا گفته شد ( ما عجله الحرکه ) محدود کنیم ، بلکه باید آن را تعمیم داده و بگوئیم " ما لاجله الشیء ) که شامل غیر حرکت نیز بشود . یعنی ممکن