شرح منظومه 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٥
باید جستجو کرد نه در " عدم سابق " که منشاء انتزاع حدوث میشود . درست است که هر حادثی نیازمند به علت است ولی نه از آن جهت که حادث است . هیچ مانعی نیست که یک موجود قدیم باشد و نیازمند به علت باشد . زیرا آن چیزی که ملاک نیازمندی است این است که شیء در ذات خود " خلاء وجودی " داشته باشد یعنی ذاتش غیر از حقیقت هستی باشد . ذاتش چیزی باشد که به خودی خود نسبت به هستی و نیستی بی طرف و بی تفاوت باشد . فلاسفه چنین ذاتی را ماهیت نامیدند و این بی تفاوتی و لااقتضائی را " امکان ذاتی " خواندند . لهذا گفتند مناط احتیاج به علت " امکان ذاتی " است ، و بر عکس ، مناط بی نیازی از علت ، " وجوب " ذاتی است یعنی این استکه حقیقت ذات شیء بی طرف و بی تفاوت نسبت به وجود و عدم نباشد بلکه ذات بنفسه اقتضای وجود داشته باشد . غالبا چنین یادآور شدند که یک ذات آن گاه بنفسه اقتضای وجود دارد و از عدم امتناع میورزد که عین وجود باشد . پس در حقیقت آن چیزی که ملاک بی نیازی و هم ملاک وجوب وجود است " ملاء ذاتی " است ، این عقیدهء فلاسفهای نظیر فارابی و بو علی بود تا زمان صدرالمتالهین . و البته اقلیتی هم یافت میشدند که برای آنها مسئله " ملاء " و " خلاء " وجودی مطرح نبود . مدعی بودند هیچ ضرورتی ندارد که ذات واجب الوجود عین هستی باشد . مانعی نیست که ذات واجب الوجود ماهیتی باشد دارای وجود ، چیزی که هست ماهیت واجب مجهول الکنه است . پس از نظر فلاسفه امثال بو علی ملاک نقص ، ماهیت داشتن است و ماهیت داشتن موجب این است که در ذات شیء " خلاء " هستی و نیستی باشد و علتی باید آن خلاج را پر کند . و هر موجودی که در ذات خود چنین باشد نیازمند به علت