شرح منظومه 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٨
حالت و صفت و عارض بر یک شیء دیگر است و برای شیء دیگر موجود است
نه برای خود . مانند ، سفیدی ، گرمی ، بلندی ، کوتاهی ، شیرینی و غیره .
اینها همه وجودشان برای شیء دیگر است ، یعنی لازم است شیء دیگری باشد که
این امور برای او موجود باشند ، مثلا باید یک جسم وجود داشته باشد تا
سفیدی عارض آن بشود و آنگاه به اعتبار عروض سفیدی . به آن جسم به مفهوم
" سفید " صدق کند .
اشیائی که وجودشان وجود نفسی است " جوهر " و اشیائی که وجودشان وجود
رابطی است " عرض " نامیده میشوند .
تقسیم سومی نیز در میان است ، و آن اینکه وجود یا " بنفسه " است و
یا " بغیره " . یعنی موجودات بر دو قسماند ، یا قائم بالذات و بی
نیاز از علت و مبداء و منشاء صدور هستند و یا غیر قائم بالذات و
نیازمند به مبداء و منشاء صدور . اولی وجود بنفسه نامیده میشود که همان
واجب الوجود است و طبق ادله توحید بیش از یک وجود بنفسه نمیتواند
بوده باشد و دوم وجود بغیره است که شامل همه ما سوا است [١] .
وجود واجب تعالی در تقسیم اول داخل در وجود محمولی است و در تقسیم
دوم داخل در وجود نفسی است و در تقسیم سوم داخل در وجود " بنفسه "
است . این
[١] ما در این تقسیم ، مطلق موجود را به دو قسم : بنفسه و بغیره تقسیم کردیم ، نه خصوص " وجود نفسی " را ، زیرا بدیهی است که وجود رابطی و وجود رابط نیز از این تقسیم خارج نمیباشند و مشمول " وجود بغیره " میباشند . علیهذا تقسیم اول و دوم در طول یکدیگرند ولی تقسیم سوم در عرض تقسیم اول است گر چه ظاهر بعضی کلمات این است که تقسیم سوم را نیز در طول تقسیم دوم قرار میدهند ، یعنی وجود نفسی ( لنفسه ) را مقسم وجود بنفسه و بغیره قرار میدهند ، مانند شرح منظومه ( رجوع شود ) .