شرح منظومه 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٥
پایه و یکی از دو اصل متعارف اساسی فلسفه است و شبهاتی که در مورد این اصل شده است مانند قول به " حال " که در بین متکلمین پیدا شده و نیز شبهاتی که در عصر جدید پیدا شده در جای خود رفع شده است . در هر صورت لازمه این جواب و آن طرز فکر این است که هر یک از وجود و عدم نه موجود باشند و نه معدوم و این ، باطل است . متکلمین هم در قول به " حال " یکی از مصادیق " حال " را خود وجود دانستهاند و حال آنکه مطابق بیان گذشته " عدم " را نیز از مصادیق " حال " به شمار میآورند . ولی آنها " حال " را به " صفه الموجود لا موجوده و لا معدومه " تعریف کردهاند و عدم ، صفت موجود نیست . و البته این ایراد وارد است که تخصیص اینکه موصوف باید موجود باشد بلا وجه است . ثانیا : چیزی که خودش در خارج موجود نیست و واقعیتی ندارد ( هر چند به قول آنها بگوئیم : معدوم هم نیست ) و موصوفش نیز موجود و واقعیتدار نیست چگونه ممکن است یک صفت خارجی باشد و افرادش در خارج از یکدیگر متمایز باشند . آری بنابر نظریه گذشته ، در باب وجود میشد چنین گفت که وجود ، صفت یک شیء واقعیتدار است در خارج ، ولی خودش موجود نیست شبیه - و نه عین آنچه در مورد قاعده فرعیه گفته شده است که : " ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له لا الثابت " و هر گاه موصوف خارجیت داشته و موجود باشد کافی است برای اینکه صفت هم به تبع او خارجیت داشته باشد به اینکه فی المثل " خارج " ظرف خودش باشد . ولی چگونه ممکن است که چنانکه مقتضی این نظریه است نه خود صفت موجود باشد و نه موصوف و در عین حال ظرف این صفت ، " خارج " باشد ؟ پاسخ صحیح این سئوال این است که عدم هر چند بالذات در خارج موجود