دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٣
٧٥.ـ به نقل از ابوالطفيل ـ
٧٦.امام صادق عليه السلام : على عليه السلام ، نزد فاطمه عليهاالسلام بود . فاطمه عليهاالسلام به او گفت : اى على! نزد پدرم برو و از او چيزى براى ما درخواست كن. على عليه السلام گفت : باشد . پس نزد پيامبر خدا رفت . پيامبر صلى الله عليه و آله ، يك دينار به او داد و فرمود : «اى على! برو و با اين دينار ، غذايى براى خانواده ات خريدارى كن» . على عليه السلام از نزد پيامبر صلى الله عليه و آله خارج شد . در راه به مقداد بن اسود برخورد و مدّتى با هم [به سخن] ايستادند . مقداد ، حاجتش را به او گفت . على عليه السلام ، دينار را به او داد و به مسجد رفت و سرش را گذاشت و خوابيد . پيامبر خدا ، منتظر او ماند ؛ امّا نيامد . باز انتظار كشيد ؛ امّا از على عليه السلام خبرى نشد . لذا بيرون رفت و در مسجد مى گشت كه ديد على عليه السلام در آن جا خوابيده است . پيامبر خدا ، او را تكان داد . على عليه السلام [بيدار شد و] نشست. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : «چه كردى ، اى على؟» . گفت : اى پيامبر خدا! از نزد شما كه رفتم ، به مقداد بن اسود برخوردم و او به من گفت آنچه را خدا خواست بگويد (اظهار حاجت كرد) و من ، آن دينار را به او دادم. پيامبر خدا فرمود : «همانا جبرئيل عليه السلام اين مطلب را به من خبر داد ، و خداوند ، درباره تو اين آيه را فرو فرستاد : «و [ديگران را] بر خويشتن ، مقدّم مى دارند ، هرچند خودشان نيازمند باشند . و آنها كه از آزمندىِ نفس خويش ، مصون بمانند ، آنان ، همان رستگاران اند» » .