دانش اجتماعى(2)

دانش اجتماعى(2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٥

فرهنگشان مى‌فرمايد:
«يك راه ديگر هم قضيه تبليغات دامنه دارى براى ترقياتى كه در غرب هست كه جوانهاى ما را غربزده كنند، اعتماد به كشورشان را از آنها بگيرند، اينها ديگر اتكال به خودشان نداشته باشند، هر صحبتى كه مى شود صحبت از غرب پيش بيايد، خيابانهارا به اسم آنها اسم گذارى كننند، ميدان ها را به اسم آنها اسم گذارى كنند، مراكز علم را به اسم آنها چه بكنند، جورى تربيت كنند اين ملت را كه خودش را ببازد و خودش رااز دست بدهد. «به جاى آن يك آدم غربى بنشيند. يك آدم اسلامى شرقى ... را شستشوى مغزى به اصطلاح بكنند و به جاى يك آدم شرقى، يك آدم غربزده درست بكنند كه هر چه صحبت بكنند از آنها [باشد]. گوينده هايشان بگويند كه ما همه چيزمان را انگليسها مى‌سازند. ما اگر بخواهيم به تمدن برسيم، همه چيزمان بايد انگليسى باشد ... ما را از خودمان جدا كردند. آن شجاعت انسانى كه بايد باشد و همه چيز را طرد كند، بگويد من هستم در مقابل همه، از او گرفتند، مى گويد من هيچ هستم و همه، آنها هستند.» «١» ب- خودباختگى‌ تمدن غربى در رويارويى با ملتهاى ديگر، با دو پديده برخورد كرد. نخست، ملتهايى كه داراى پيشينه غنى دينى و فرهنگى بودند، مانند ملل اسلامى و مشرق زمين. دوم، مللى كه داراى تمدن پيشينه فرهنگى قابل ملاحظه‌اى نبودند، مانند ملل افريقايى. غرب نيز در برخورد با اين دو گروه، دو روش متمايز را در پيش گرفت.
برخورد استعمار با مللى كه داراى هيچ گونه تمدن و سابقه درخشانى نبودند، القاى اختلاف نژاد بود؛ نژاد تمدن ساز و مولد مدنيت و نژاد غير متمدن و وحشى. نژاد غير متمدن، به ادعاى غربيها، بايد با مدنيت آشنا مى‌شدند. اگر آنان مى خواستند از توحش خارج شوند، بايستى به اروپاى متمدن بپيوندند و از ايشان تقليد كنند. از اين رو، اروپا توانست با القاى چنين احساس و باورى در افريقاييان، آنها را مطيع سازد.
بر خورد غرب با ملتهايى كه تاريخ روشن، تمدن درخشان و فرهنگ غنى داشتند به اين ترتيب بود كه به كشف آثار تمدن آنها پرداخت و در اين راه تا آنجا پيش رفت كه آنها