دانش اجتماعى(2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٤
سيماى واقعى تمدن غرب قرن بيستم، به نام عصر شكوفايى علم و تكنولوژى شناخته مىشود. غافله سالار علم و تمدن در اين دوران بدون هيچ اغراقى، مغرب زمين است. آنها با ايجاد رشته هاى متعدد در علوم و با ژرف بينى خاصى، طبيعت را مسخّر خود ساخته، در تمام زمينهها به اكتشافات محير العقولى دست يافتند. غرب با تنظيم و تدوين نظامهاى مختلف حقوقى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى توانست زندگى مرفهى را براى جوامع خود به ارمغان آورد كه تا قبل از آن، هرگز، بشر بدان دست نيافته بود.
امّا اين سكّه، روى ديگرى هم دارد كه متفكران و فيلسوفان علوم انسانى و اجتماعى را به هراسى سخت انداخته، موجبات سر درگمى و تشويش خاطر آنان را فراهم ساخته است. اين ترديدها در آثار روان شناسان، جامعه شناسان، فيلسوفان- و همه كسانى كه به آينده مىانديشند- به روشنى نمايان است. در آثار ادبى، هزاران داستان در باره خشونت، نابسامانيها و هراس ناشى از آن به چشم مىخورد. آثار نويسندگانى مانند تولستوى روسى، امرسون وهنرى ديويد آمريكايى و پل والرى و برگسون و رنه گنون فرانسوى، سرشار از انتقادات از تمدن و فرهنگ غربى است. كارگردانان فيلم وتئاتر، نگرانى خود را به ساختن فيلم و نمايشنامه به توده مردم منتقل كرده و مىكنند؛ هنرمندان با آثار هنرى خود وحشت خويش را بروز مىدهند؛ حتى سياستمداران نيز، هراس و وحشت خود را مخفى نداشتهاند. «١» امپرياليسم يكى از خصوصيات واقعى و اساسى تمدن غرب، شالوده امپرياليستى آن است؛ شالودهاى كه بنيان مدنيّت غربى برآن استوار است.
«امپرياليسم، بطور كلى، عنوانى است براى قدرتى (يا دولتى) كه بيرون از حوزه ملى خود به تصرف سرزمينهاى ديگر پردازدو مردم آن سرزمينها را به زور وادار به فرمانبردارى از خود كند