دانش اجتماعى(2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٦
گرديده است. بحران هويت، روانى، اخلاقى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى و محيط زيست همگى از اين جملهاند. در اينجا به دو بحران عمده اشاره مىكنيم.
١- بحران فلسفى:
شروع عصر روشنفكرى در اروپا، مصادف با آغاز اصلاحات و رفُرم مذهبى بود كه بتدريج سراسر اروپا را فرا گرفت. مردم كه از ظلم و فشار كليساى قرون وسطى به تنگ آمده بودند، زمينه را براى اصلاحات مذهبى فراهم كردند سردمداران اين اصلاحات لوتر (١٤٨٣- ١٥٤٨) و كالون (١٥٠٩- ١٥٦٤) به شمار مىروند.
فاصله گرفتن مردم از دين، جدايى دين از سياست و انحصار دين در محدوده اعمال شخصى از نتايج بعدى اين امر بود. «١» ظهور فلسفههاى جديد، بويژه پس از امانوئل كانت، كه عقايد دينى و باورهاى خداشناسى به نقد كشيده شدند. زمينه فاصله هر چه بيشتر مردم از معنويت را فراهم ساخته است. پيامد فلسفه اومانيسم، رويكرد به انسان و جايگزينى «انسان محورى» به جاى «خدا محورى» بود.
بينش اومانيسم، انسان را محور قرار داده، هدف تمام تصميمات را منفعت و رضايت مادى محض تلقى مىكند. با اين بينش، غرب راه دورى از معنويت و غرق شدن در ماديت را با سرعتى هر چه تمامتر در حال پيمودن است رنه گنون فيلسوف شهيرفرانسوى مىگويد:
«منظور از اومانيسم اين بود كه همه چيز را محدود به موازين و مقادير بشرى محض سازد.
اومانيسم به شكل نفى روح دينى درآمد و چون مىخواستند همه چيز را به ميزان بشرى محدود سازند، بشرى كه خود نهايت و غايت خود قلمداد شده بود سرانجام مرحله به مرحله به پست ترين درجات وجود بشرى سقوط كرد.» «٢» از آنجا كه ماديت و اصالت فرد، بر انديشه و عمل انسان سايه افكند، ترقى و تمدن نيز تنها به تمدن مادى تبديل شد. در چنين جهانى، ديگر نه فهم و عقل داراى ارزش والا بود و نه هر آنچه كه خصلت روحى و معنوى داشت. با انحصار دين در صومعه ها و