دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٧ - ٢/ ٣ ماجراى ولادت امامعليه السلام
نيك نظر كرد. به او گفتم: اى آقاى من! دوستش دارى، او را به نزدت بفرستم؟
فرمود: «نه عمّه جان! امّا از او درشگفتم!». گفتم: شگفتىات از چيست؟ فرمود: «به زودى، فرزندى از وى پديد مىآيد كه نزد خداى متعال، گرامى است و خداوند به واسطه او زمين را از عدل و داد آكنده مىسازد، همچنان كه از ظلم و جور، پر شده است».
گفتم: اى آقاى من! آيا او را به نزد شما بفرستم؟ فرمود: «از پدرم در اين باره كسب اجازه كن».
حكيمه گفت: جامه پوشيدم و به منزل ابو الحسن (امام هادى عليه السلام) آمدم، سلام كردم و نشستم و او خود آغاز سخن نمود و فرمود: «اى حكيمه! نرجس را نزد فرزندم ابو محمّد بفرست». گفتم: اى آقاى من! بدين منظور خدمت شما رسيدم كه در اين باره اجازه بگيرم.
فرمود: «اى مباركه! خداى متعال، دوست دارد كه تو را در پاداش اين كار شريك كند و بهرهاى از خير براى تو قرار دهد». حكيمه گفت: بى درنگ به منزل برگشتم و نرجس را آراستم و در اختيار ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) قرار دادم و پيوند آنها را در منزل خود برقرار كردم و [امام عسكرى عليه السلام] چند روزى نزد من بود. سپس به نزد پدرش رفت و او را نيز همراهش روانه كردم.
حكيمه گفت: ابو الحسن (امام هادى عليه السلام) درگذشت و ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) بر جاى پدر نشست و من همچنان كه به ديدار پدرش مىرفتم، به ديدار او نيز مىرفتم. يك روز، نرجس آمد تا كفش مرا در آورد. گفت: اى بانوى من! كفشتان را به من بدهيد. گفتم:
بلكه تو سَرور و بانوى منى. به خدا سوگند كه كفش خود را به تو نمىدهم كه آن را درآورى و اجازه نمىدهم كه به من خدمت كنى؛ بلكه من با كمال ميل، تو را خدمت مىكنم. ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) اين سخن را شنيد و فرمود: «اى عمّه! خدا به تو جزاى خير دهد!». تا هنگام غروب آفتاب نزد او نشستم. آن گاه به آن كنيز بانگ زدم كه لباسم را بياور تا باز گردم؛ ولى فرمود: «نه، اى عمّه جان! امشب را نزد ما باش كه امشب، آن مولودى كه نزد خداى متعال، گرامى است و خداوند به واسطه او زمين را پس از مردنش زنده مىكند، متولّد مىشود». گفتم: اى سَرورم! از چه كسى متولّد مىشود؟ من