دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٤٥ - ٢/ ٣ ماجراى ولادت امامعليه السلام
در جايى خلوت به هم رسيديم و از او خواستم كه خبر را برايم تمام و كامل بگويد.
او گفت: خانه ما در سامرّا، رو به روى خانه ابن الرضا- يعنى امام حسن عسكرى عليه السلام- بود. مدّتى طولانى، آن جا نبودم و به قزوين و غير آن رفته بودم و سپس مقدّر شد كه باز گردم. چون به آن جا رسيدم، ديدم كههمه خويشان و نزديكانم را از دست دادهام، جز پيرزنى كه مرا بزرگ كرده بود و دخترش- كه با او بود و از اوّل، پوشيده و عفيف و راستگو بود- و نيز برخى كنيزانمان كه در خانه مانده بودند. من چند روزى نزد آنان ماندم و سپس تصميم گرفتم بيرون بروم. آن پيرزن گفت: چگونه با اين كه مدّتى نبودهاى، عجله دارى بروى؟ پيش ما بمان تا با بودنت شاد باشيم. و من به تمسخر به او گفتم: مىخواهم به كربلا بروم. مردم نيز به مناسبت نيمه شعبان يا روز عرفه، آماده بيرون رفتن بودند.
پيرزن گفت: پسر عزيزم! تو را به خدا مىسپارم از اين كه آنچه را گفتى، سبُك بشمرى و يا آن را به تمسخر گفته باشى. من آنچه را كه دو سال پس از رفتنت مشاهده كردم، برايت نقل مىكنم: من در اين خانه، نزديك دهليز خوابيده بودم و دخترم هم با من بود. خواب و بيدار بودم كه مردى زيباروى، معطّر و با لباسهايى تميز وارد شد و گفت: اى فلان! اكنون كسى از همسايگانت مىآيد و تو را فرا مىخواند. نترس و همراه او برو. من ترسيدم و دخترم را صدا زدم و به او گفتم:
فهميدى كسى وارد خانه شد؟ گفت: نه. من ذكر خدا را گفتم و آيهاى خواندم و خوابيدم كه دوباره همان مرد آمد و همان سخن را با من گفت. من نيز ترسيدم و دخترم را صدا زدم و او گفت: هيچ كس داخل خانه نيامده است. خدا را ياد كن و نترس. من هم آيهاى خواندم و خوابيدم. بار سوم، مرد آمد و گفت: اى فلان! آن كه تو را فرا مىخواند، آمده و درِ خانهات را مىكوبد. برخيز و با او برو.