دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٩ - ٢/ ٣ ماجراى ولادت امامعليه السلام
تازه زاييده در آن جا نشسته بود و پارچههاى زردرنگى روى وى قرار داشت و سرش را بسته بود. بر او سلام دادم و به كنار اتاق نگريستم. گاهوارهاى بود كه رويش پارچههاى سبز قرار داشت. به سوى گاهواره رفتم و پارچهها را از روى او برداشتم.
ديدم ولىّ خدا به پشت خوابيده است. چشمانش را گشود و شروع به خنديدن و سخن گفتن با انگشتش با من كرد. او را برداشتم و به دهانم نزديك كردم تا او را ببوسم كه بويى از او احساس كردم كه تا كنون پاكيزهتر از آن را حس نكرده بودم. ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) صدايم زد: «اى عمّه! پسرم را زود برايم بياور». او را به ايشان دادم و فرمود: «اى پسركم! سخن بگو»، و حديث را ذكر كرد.
سپس او را از ايشان گرفتم، در حالى كه مىفرمود: «پسر عزيزم! تو را به كسى مىسپارم كه مادر موسى [او را] به وى سپرد. در امان و پوشش و سايه و پناه خدا باش» و فرمود: «او را به مادرش يا عمّهاش باز گردان و خبر تولّد اين كودك را پوشيده بدار و هيچ كس را از آن باخبر مكن تا مهلت [و اجل من] به پايان رسد».
من نزد مادرش رفتم و با آنان وداع كردم.
و حديث را تا پايان گزارش كرد.[١]
٣٤٤. كمال الدين: حكيمه دختر امام جواد عليه السلام گفت: ابو محمّد [حسن] عسكرى عليه السلام مرا به نزد خود فرا خواند و فرمود: «اى عمّه! امشب افطار نزد ما باش كه شب نيمه شعبان است و خداى متعال، امشب حجّت خود را كه حجّت او در روى زمين است، ظاهر مىسازد».
گفتم: مادر او كيست؟
فرمود: «نرجس».
گفتم: فداى شما شوم! اثرى در او نيست.
[١]. الغيبة، طوسى: ص ٢٣٨ ح ٢٠٦، بحار الأنوار: ج ٥١ ص ١٩ ح ٢٦.