دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨٧ - ١/ ١٦ مادر امام مهدىعليه السلام
و چون برادرزادهاش بر بالاى آن رفت و صليبها افراشته شدند و كشيشها به دعا ايستادند و انجيلها را گشودند، ناگهان صليبها به زمين سرنگون شدند و ستونها فرو ريختند و به سمت ميهمانان جارى گرديدند، و آن كه بر بالاى تخت رفته بود، بيهوش بر زمين افتاد.
رنگ از روى كشيشان پريد و پشتشان لرزيد و بزرگ آنها به جدّم گفت: ما را از ملاقات اين نحسها كه دلالت بر زوال دين مسيحى و مذهب ملكانى[١] دارد، معاف كن! جدّم از اين حادثه، فال بد زد و به كشيشها گفت: اين ستونها را برپا سازيد و صليبها را برافرازيد و برادر اين بخت برگشته بدبخت را بياوريد تا اين دختر را به ازدواج او در آورم و نحوست او را به سعادت آن ديگرى دفع سازم. و چون دوباره مجلس جشن برپا كردند، همان پيشامد اوّل براى دومى نيز تكرار شد و مردم پراكنده شدند و جدّم قيصر، اندوهناك گرديد و به داخل كاخ خود آمد و پردهها افكنده شدند.
من در آن شب در خواب ديدم كه مسيح و شمعون و جمعى از حواريان در كاخ جدّم گرد آمدهاند و در همان موضعى كه جدّم تخت را قرار داده بود، منبرى نصب كردهاند كه از بلندى، سر به آسمان مىكشيد و محمّد صلى الله عليه و آله به همراه جوانان و شمارى از فرزندانش وارد شدند. مسيح به استقبال او آمد و با او معانقه كرد. آن گاه محمّد صلى الله عليه و آله به او گفت: «اى روح اللَّه! من آمدهام تا از وصىّ تو شمعون، دخترش مليكا را براى اين پسرم خواستگارى كنم» و با دست خود، به ابو محمّد، صاحب اين نامه، اشاره كرد. مسيح به شمعون نگريست و گفت: «شرافت، نزد تو آمده است! با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خويشاوندى كن». گفت: چنين كردم. آن گاه محمّد بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مرا به پسرش تزويج كرد و مسيح عليه السلام و فرزندان محمّد صلى الله عليه و آله و
[١]. يكى از فرقههاى نصارا( لغتنامه دهخدا).