دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨٥ - ١/ ١٦ مادر امام مهدىعليه السلام
در اين هنگام برخيز و به نزد عمر بن يزيد نخّاس برو و بگو: من نامهاى سربسته از يكى از اشراف دارم كه آن را به زبان و خطّ رومى نوشته و كرامت و وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را در آن توصيف كرده است. نامه را به آن كنيز بده تا در خُلق و خوى صاحب خود تأمّل كند. اگر به او مايل شد و بدان رضا داد، من وكيل آن شخص هستم تا اين كنيز را از تو براى وى خريدارى كنم.
بشر بن سليمان نخّاس گفت: همه دستورهاى مولاى خود، امام هادى عليه السلام، را در باره خريد آن كنيز به جاى آوردم و چون در نامه نگريست، به سختى گريست و به عمر بن يزيد نخّاس گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش! و با تأكيد، سوگند بر زبان جارى كرد كه اگر او را به صاحب نامه نفروشد، خود را خواهد كشت. در باره بهاى آن كنيز گفتگو كردم تا آن كه بر همان مقدارى كه مولايم در دستمال زردرنگ همراهم كرده بود، توافق كرديم و دينارها را از من گرفت و من هم كنيز را خندان و شادان تحويل گرفتم و به حجرهاى كه در بغداد داشتم، آمديم. چون وارد حجره شد، نامه مولايم را از جيب خود در آورد و [پيوسته] آن را مىبوسيد و به گونهها و چشمان و بدن خود مىنهاد.
من از روى تعجّب به او گفتم: آيا نامه كسى را مىبوسى كه او را نمىشناسى؟
گفت: اى درمانده! و اى كسى كه به مقام اولاد انبيا معرفت كمى دارى! به سخن من گوش فرا دار و دل به من بسپار كه من مليكه دختر يشوعا فرزند قيصر پادشاه روم هستم و مادرم از فرزندان حواريان و منسوب به شمعون (وصىّ مسيح) است.
براى تو داستان شگفتى نقل مىكنم. جدّم قيصر مىخواست مرا در سنّ سيزده سالگى به عقد برادرزادهاش در آورد و در كاخش محفلى از: سيصد تن از اولاد حواريان و كشيشان و رهبانان، هفتصد تن از رجال و بزرگان، چهار هزار تن از اميران لشكرى و كشورى و اميران عشاير، تشكيل داد و تخت زيبايى كه با انواع جواهر آراسته شده بود، در پيشاپيش صحن كاخش و بر بالاى چهل سكّو قرار داد