مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٥ - امام صادق و گروهی از متصوفه
بودن بود و حد اعلای تربیت دینی این بود که بشر از متاع این جهان اعراض کند و در فقر و مسکنت و بیچارگی زندگی کند، پس فقرا به آن هدف عالی رسیدهاند و نمیبایست به آنان چیزی داد تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند و آنان نیز چون غرق در سعادتند نباید بپذیرند.
«اساسا اگر حقیقت این است که شما میگویید، شایسته نیست که کسی مالی را در کف نگاه دارد، باید هرچه به دستش میرسد همه را ببخشد، و دیگر محلی برای زکات باقی نمیماند.
«پس معلوم شد که شما بسیار طریقه زشت و خطرناکی را پیش گرفتهاید و به سوی بد مسلکی مردم را دعوت میکنید. راهی که میروید و مردم دیگر را هم به آن میخوانید، ناشی از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و از سنت پیغمبر و از احادیث پیغمبر است. اینها احادیثی نیست که قابل تشکیک باشد، احادیثی است که قرآن به صحت آنها گواهی میدهد. ولی شما احادیث معتبر پیغمبر را اگر با روش شما درست در نیاید رد میکنید، و این خود نادانی دیگری است. شما در معانی آیات قرآن و نکتههای لطیف و شگفتانگیزی که از آن استفاده میشود تدبر نمیکنید. فرق بین ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه را نمیدانید، امر و نهی را تشخیص نمیدهید.
«جواب مرا راجع به قصه سلیمان بن داود بدهید که، از خداوند مُلکی را مسألت کرد که برای کسی بالاتر از آن میسر نباشد [١]. خداوند هم چنان ملکی به او داد. البته سلیمان جز حق نمیخواست. نه خداوند در قرآن و نه هیچ فرد مؤمنی این را بر سلیمان عیب نگرفت که چرا چنین ملکی را در دنیا خواسته. همچنین است داود پیغمبر که قبل از سلیمان بود. و همچنین است داستان یوسف که به پادشاه رسما میگوید: «خزانه داری را به من بده که من، هم امینم و هم دانای کار.» [٢] بعد کارش به جایی رسید که امور کشورداری مصر تا حدود یمن به او سپرده شد، و از اطراف و اکناف- در اثر قحطی که پیش آمد- میآمدند و آذوقه میخریدند و برمیگشتند. و البته نه یوسف میل به عمل ناحق کرد و نه خداوند در قرآن این کار را بر یوسف عیب گرفت. همچنین است قصه ذوالقرنین که بندهای بود که خدا را دوست میداشت و خدا
[١].«وَ هَبْ لی مُلْکاً لاینْبَغی لِاحَدٍ مِنْ بَعْدی» (سوره ص، آیه ٣٥).[٢].«قالَ اجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الْأرْضِ انّی حَفیظٌ عَلیمٌ» (سوره یوسف، آیه ٥٥).