مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٥ - وامانده قافله
خوابانید، بعد دستش را رکاب ساخت و به جابر گفت: «سوار شو.».
جابر سوار شد و با هم راه افتادند. در این هنگام شتر جابر تندتر حرکت میکرد.
پیغمبر در بین راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار میداد. جابر شمرد، دید مجموعا بیست و پنج بار برای او طلب آمرزش کرد.
در بین راه از جابر پرسید: «از پدرت عبد اللَّه چند فرزند باقی مانده؟».
- هفت دختر و یک پسر که منم.
- آیا قرضی هم از پدرت باقی مانده؟.
- بلی.
- پس وقتی به مدینه برگشتی، با آنها قراری بگذار، و همینکه موقع چیدن خرما شد مرا خبر کن.
- بسیار خوب.
- زن گرفتهای؟.
- بلی.
- با کی ازدواج کردی؟.
- با فلان زن، دختر فلان کس، یکی از بیوه زنان مدینه.
- چرا دوشیزه نگرفتی که همبازی تو باشد؟.
- یا رسول اللَّه! چند خواهر جوان و بیتجربه داشتم، نخواستم زن جوان و بی تجربه بگیرم، مصلحت دیدم عاقله زنی را به همسری انتخاب کنم.
- بسیار خوب کاری کردی. این شتر را چند خریدی؟.
- به پنج وقیه طلا.
- به همین قیمت مال ما باشد، به مدینه که آمدی بیا پولش را بگیر.
آن سفر به آخر رسید و به مدینه مراجعت کردند. جابر شتر را آورد که تحویل بدهد، رسول اکرم به «بلال» فرمود: «پنج وقیه طلا بابت پول شتر به جابر بده، بعلاوه سه وقیه دیگر، تا قرضهای پدرش عبد اللَّه را بدهد، شترش هم مال خودش باشد.».
بعد، از جابر پرسید: «با طلبکاران قرارداد بستی؟».
- نه یا رسول اللَّه!.
- آیا آنچه از پدرت مانده وافی به قرضهایش هست؟.
- نه یا رسول اللَّه!